در آرامش سبزِ این شهر، در کُنهِ شادی<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

شگفتا شگفتا!

دل ِ من به یادِ قفس می زند!

 

 

در آنجا که نبضِ جهان در تبِ روحیِ خود

به فریادهای کویری

به امیدِ فریاد رس می زند

 

 

در آنجا که در خاک و خاکستر و خون

هنوز آرزوها نفَس می زند

 

 

در آنجا که آن عشقِ پاکِ برهنه

لبِ تشنه جان می سپارد و لیکن

ز دست عسس، آب پس می زند.

 

شفیعی کدکنی-اول سپتامبر 1974

 

/ 0 نظر / 5 بازدید