تنهايی <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

1-  نفس راحتی می کشی که از شلوغی فرار کردی و کمی زود تر از خانواده از مسافرت برگشتی و آنها را با اهل فاميل تنها گذاشتی. حالا می توانی چند روزی را در تنهايی سپری کنی .

2-  گاز را روشن می کنی و قابلمه غذا را می گذاری تا گرم شود . بر می گردی به اتاق و ساک لباسها را باز می کنی و لباسها را در کمد قرار می دهی . هوس می کنی بروی حمام , می روی و وان را پر آب می کنی و... نيم ساعت بعد که از حمام خارج می شوی ,می بينی خانه پر از دود است , می دوی سمت آشپزخانه ولی ديگر دير شده ,از قابلمه غذا چيزی جز موجودی زغال شده باقی نمانده.

3-  آفتابه را آب می کنی و می روی سراغ گلدانهای خانم مادر تا همچين سيرابشان کنی ,( کمی سخت است که با گلدانهايی مهربان باشی , که تا حالا جز اشيای زائد زندگی حسابشان می کردی . ولی چه می شود کرد خانم مادر آنها را بيشتر دوست دارد چون حد اقل ضرر نمی رسانند.) نيمی ازآفتابه را در گلدان اول خالی می کنی که بالا تر از بقيه روی پايه ای قرار گرفته و به سراغ بقيه گلدانها می روی هنوز سومين گلدان را آب ندادی که می بينی آب از زير گلدانی اول سرازيرشده و بر روی پارکت می ريزد .می دوی و يک پارچه می آوری و روی پارکت می گذاری , شروع با جمع آوری آبها می کنی .تلفن زنگ می زند ,ناخودآگاه سرت را بالا می آوری به همان گلدان می خورد و ...تق ق ق بر زمين می خورد و می شکند.

4-  تلفن را بر می داری . فردا برای نهار به يک مهمانی تولد دعوت می شوی . هم ناراحتی هم خوشحال .قرار نبود تلفنی جواب داده شود تا به خيال خودت برای مدتی تنها باشی ولی حالا درست به جايی دعوت می شوی که قبلا از آن فرار کردی . نمی توانی دعوت آن دوست را نيز رد کنی وقتی شوق و اشتياقش را می بينی از اينکه در تهران هستی .وسوسه می شوی بروی ولی پس تنهايی چه می شود؟ گير کردی چه جواب بدهی ,نه می خوای رد کنی نه می توانی قبول کنی . يک جور می خوای بندازی  گردن دعوت کننده ,که دعوتش را پس بگيرد .ولی او آنقدر شوق دارد که به خودت به خاطر اين فکر احمقانه فحشی نثار می کنی . کم کم از خودت بدت مياد که هر چه او اصرار می کند , بهانه هايی الکی می گيری . آخر سر سراغ همان کلک هميشگی می روی که بايد از خانم مادر اجازه بگيری و ..(بیچاره خانم مادر که روحش هم خبر ندارد چند دفعه به من اجازه نداده است) . موضوع را تمام شده می پنداری و می روی سراغ گلدان تا جمع و جورش کنی .

5-  در حال کتاب خواندنی که بويی دوباره می ترساندت , ولی اين بار مطمئنی که غذا رو گاز نداری. با ترديد به آشپزخانه می روی .بله ميبينی که کتری روی گاز بوده و فراموش کردی که خاموشش کنی .در اين ميان تلفن  زنگ می زند .تلفن را بيخيال می شوی و می روی و کتری سياه شده را از رو گاز بر ميداری و کنار قابلمه درون سطل آشغال می گذاری . حالا ماندی که اين همه وقايع را چگونه به خانواده بگويی تا بتوانند هضمش کنند.

6-  می روی و به آخرين تلفنی که زنگ زده بود ,تماس می گيری . مثل اينکه اينبار کلک قديمی نگرفته بود و می خواست باز اصرار کند که فردا بروم.(  از خودت بدت ميايد که ملت مجبورن برای يک کار به اين کوچکی اين همه اصرار کنن . فکر می کنی شايد ديگر وقت ان است که کمی اخلاقياتت را عوض کنی , هميشه اين اصرار ها نيست . ولی واقعيت هم اين است که تو هم نمی خواهی اين همه اصرار شوی ,در واقع بيان اينکه حوصله شلوغی را نداری کمی سخت است . نمی خوای آنها فکر کنند بخاطر آنهاست يا اينکه فکرکنندافسرده شده ای و... می ترسی بروی آنجا و چيزی شبيه برج زهر مار باشی .يک جور گير افتادن بين دو وضعيت است که از هيچکدام خلاصی نداری. ) تصميم می گيری که به مهمانی بروی .چون ماندن در خانه احتمال به آب دادن يک دسته گل ديگر را زياد تر می کند . از طرفی بعد از چندين روز غذای سوخته ويا ته ديگ و نيمرو خوردن می توانی يک غذای حسابی بخوری.

7-  ولی حالا که تصميم به رفتن شد شايد نتوانی بروی. فردا صبح بايد بروی و يک گلدان و يک کتری بخری تا حد اقل از بار انتقادات خانواده کاسته شود. گياه را درون گلدان بگذاری و خانه را مثل روز اول بکنی . از آنطرف حدود ساعت 3 بايد بروی فرود گاه ,دنبال آقای پدر ,خانم مادر و حضرت خواهر. اگر خريدها طول بکشد شايد به تولد نرسی.

8-  حدود ساعت 12 ميرسی تولد , فکر می کنی که چگونه بايد از تأخيرت معذرت خواهی کنی.وارد که ميشوی می بينی فقط سه نفر آمدن , خوشحالی که زياد دير نکردی .زمان ميگذره  و تقريبا همه آمدن .کلی خوش ميگذره هم مهمانی زياد شلوغ نيست , هم از فکر و خيال دوری ,هم کلی ميخندی و اول سالی دوستان را می بينی و سر به سر شون ميذاری ... همه شادند.يواش يواش بايد بری دنبال خانواده , می خوای بمانی و کمی بيشتر خوش بگذرونی .

9-  از همه خداحافظی می کنی .اصرار ميکنن نهار بمونی ولی نميشه بايد بری, هنوز چند نفری نيامدن .حس ميکنی که صابخانه از اينکه نهار نخورده داری ميری ناراحت شده . ولی تقصير تو ئه که داری زود می ری.دم در يک لقمه غذا بهت ميده , وای که چقدر خوشمزست ,حالا نمی دونی از گشنگی اين چند روزست يا واقعا خوشمزست. سعی می کنی که صاحب خونه را بخندانی تا ناراحت نباشه.

10-               خانواده را سوار می کنی , دنبال يک فرصت مناسب ميگردی تا يواش يواش وقايع اين چند روز را بگويی. در ضمن بتونی سريع برگردی به مهمونی . يهو, پت پت پت ... وسط بزرگراه بنزين ماشين تموم ميشه . هاج و واج می مونی که چی بگی جرأت نمی کنی به کسی نگاه کنی. همين يکی را کم داشتی!؟پشت سر هم به خودت فحش ميدی که چرا حواست به آمپر بنزين نبود. آقای پدر ميگه قبل از رفتن بنزين زدم . حالا نمی داد که امروز چند ساعت با اين ماشين دنبال وسايل منهدم شده خانه بودی . هيچ نمی گويی با يک بطری می روی از پمپ بنزين ,بنزين بياری ,خانواده هم ميروند خانه . وقتی می رسی خانه اینقدر خسته ای که قبل از اينکه کسی چيزی بگه ميری می خوابی.

11-               برای شام که بيدار ميشوی ميبينی ,چيزی نيست  , جز خوراکی هايی که خانواده از داخل هواپيما آوردن . فکر می کنی حتما قسمت اين بوده که چند روز چيزی نخوری . ياد لقمه نهار ميفتی . می گی کاش فردا يکی آدم را به مهمونی دعوت کنه. يک دفعه هم وقتی می خوای از تنهايی فرار کنی به شلوغی دعوت بشی , چرا هميشه برعکسه؟ می خوای بری يک جای که از بس شلوغه نتونی فکر گند کاری هات بيفتی .

 پی نوشت : قسمتهای مربوط به توبيخ شدگی سانسور شده است.

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
حامد قدوسی

به نظرم باید یه کاری کنی که نیاز نباشه خودت این کارا را انجام بدی

Farhang

واقعا که گندت بزنن! چه کردی.