یکسال یا کمی کمتر می شد که هم رو ندیده بودیم. دیروز وقتی دیدمش اینقدر ذوق زده شدم ،که نتونستم خودم رو کنترل کنم سریع رفتم و سلام کردم. از چشماش می شد فهمید که کلی کلی خوشحال شده . چند دقیقه بیشتر با هم حرف نزدیم. هر دو تامون می خواستیم که بیشتر حرف بزنیم ولی گویا قرنهاست که از هم دور افتادیم ، حرفی نداشتیم جز حال و احوال کردن. بعدش سکوت بود ، مطمئنم هر دو تامون به یک چیز فکر می کردیم. بیشتر از این نمی شد بهم نگاه کنیم و چیزی نگیم. خداحافظی کردیم .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 چند لحظه بعد حال عجیبی داشتم نمی دونستم خوشحالم یا ناراحت. دیدنش پس از مدتها لذت بخش بود ولی یاد آوری خاطره ها و آدمها و دوستی هایی که دیگه چیزی ازشون باقی نمونده بود ، خیلی درد آور و سنگین بود برام.تقریبا تا شب هیچ کار نکردم.

امروز دوباره از دور دیدمش ، مشغول صحبت بود . سرم را پایین انداختم و از کنارش گذشتم. نمی دونم اونم من رو دید یا نه؟ ولی صدای سلامی نشنیدم.

 

/ 0 نظر / 2 بازدید