اگر مرگ  داد است , بیداد چیست<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

یکی از علایقم در کتاب خواندن ؛ خاطرات شخصی است . مخصوصا خاطرات شخصی چریک ها . وترجیحم البته چریکهای ایرانی است . از این خاطرات زیاد خوانده و شنیده ام و جذابیت خاصی برایم دارد. خاطرات و آرمانها ی انسانهایی که روزگاری همه چیز را دگرگونه می خواستند و حالا پس از سالیانی به یاد همه مشقات و سختی های آن سالهای دور خود می افتند . یاد دوستان نزدیکشان می افتند آنانی که دیگر در بینشان نیستند . می توانم از پس خواندن و شنیدن این خاطره ها شادیها ، غمها ، ترسها ، جسارتها و شعور شعفهای آنان را درک کنم . بفهمم که در یادآوری این خاطرات کجا ها بغض کرده اند ، کجاها گریسته اند ، برای چه کسانی دلتنگ شده اند و...  می دانم که چه کار دشواریست این یادآوری ، یادآوری ای که تلخی هایش بیشتر از شادی هایش است . ... آدمهای زیادی را در دور بر خود دیده ام که از این دست خاطرات بسیار دارند. اصرارهای من در بازگو کردن این خاطرات همیشه بی نتیجه بوده ؛ آنها یا احساس گناه از زنده ماندن خود می کنند- که عمرشان شش ماه بوده- یا گذشته خود را به زور می خواهند فراموش کنند ، چرا که به همه آرمانهای خود و دوستانشان پشت کرده اند ، و یا طاقت یادآوری گذشته را ندارند... . روح زمانه عوض شده دیگر کسی نیست که آنها را بشناسد و درک کند . برای همین وقتی کتاب دادِ بیداد را تو کیف یکی از دوستام دیدمشگفت زده شدم. جرأت نکردم بپرسم که چرا آنرا می خواند ؛ چرا که ترسیدم جوابی بشنوم که نامید شوم ، ولی شادیم را نتوانستم پنهان کنم . برداشتمش و چند ورقی را از آن نگاه کردم. سه ، چهار هفته پیش شروع کرده بودم که بخوانمش ولی نتوانسته بودم ، گرچه از این خاطرات زیاد شنیده بودم ولی هر خاطره اش را که شروع بخواندن می کردم ، توان ادامه دادن را نداشتم ، نمی دانم بخاطر اوضاع و احوالم بود یا چیز دیگر که تحمل آن همه خشونت را نداشتم .تنها خاطره ای را که کامل خواندم ؛ خاطره ای بود از سیمین . کنجکاو بودم , در تمام این سالها لطف الله میثمی را دیده بودم و ماجرایش را بارها شنیده و خوانده بودم ، ولی در این داستان خانم دکتری هم بود که باردار بود ، که هیچ چیز دیگری از او نمی دانستم ، همیشه دوست داشتم بدانم که بر او چه رفته است ، داستان را از زبان او بشنوم ، بعد از آن واقعه او چکار کرده است... برای اولین بار خواندم و به زحمت تحمل کردم تا این کنجکاوی طولانی ام ارضا شود . ولی هیچکدام از دیگر خاطرات را نتوانستم به پایان ببرم . کتاب را بگوشه ای نهادم .

دیشب بعد از اینکه بار دیگر کتاب را در کیف دوستم دیدم . نتوانستم طاقت بیارم , به اجبار نشستم و تا صبح بسیاری از خاطراتش را خواندم...

 

/ 0 نظر / 7 بازدید