با صبا در چمن لاله سحر می گفتم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

که شهيدان که اند اين همه خونين کفنان

گفت حافظ من و تو محرم اين راز نه ايم

از می لعل حکايت کن و شيرين دهنان

 

" شنوندگان عزيز توجه فرماييد ... توجه فرماييد...خرمشهر...شهر خون... آزاد شد "

در اين بيست و اندی سال بارها و بارها اين پيام را از راديو و تلويزيون شنيده ايم . اولين باری که که گفته شده خيلی از ما ها اصلا بدنيا نيومده بوديم . ولی نمی دونم اين چند کلمه با خودش چی داره که هر بار می شنومشون دلم می لرزه و بدنم مور مور ميشه ... حس غرور می کنم . شايد زياد خيال پردازی می کنم ولی دلم می خواست اون لحظه خودم خبر را می شنيدم , می خواستم فرداش وقتی مردم روزنامه هايی را که روش با حروف درشت نوشته بود " خرمشهر آزاد شد" را بالای سرشون می گرفتن آنجا می بودم. دلم می خواست اين احساس را تجربه کنم. – احساس شادی عمومی –

از جنگ چيزه زيادی به ياد ندارم , هرگزم دوست ندارم تجربه اش کنم . ولی آزادی خرمشهر هميشه برايم به صورت اسطوره شده . يک روز خاص که من و ياد خيلی چيزها و آدماهايی ميندازه که فکر می کنم ازشون دور شديم ولی اونا همين جاهستند در نزديکی ما, ممکن همسايه بغلی مان باشن يا راننده ی تاکسی ای که سوار شديم...

عادت کرديم آنها را فقط از روی عکسهايی که بروی ديوارهای شهر کشيده اند بشناسيم و بی اعتنا رد شويم ولی اين قهرمانان جنگ همگی شهيد نشده اند خيلی از آنها هنوزم زنده اند . ما داريم آنها فراموش می کنيم چون عادت کرديم خودشون و کارهاشون مصادره افراد خاصی باشه. ولی من نمی خواهم اينگونه باشه , اينان و کارهايشان برای همه ما هستند . ما هم بايد بتوانيم خوشحالی مون را از فتح خرمشهر ابراز کنيم و نبايد فراموش کنيم , که اين جفا به خودمون است.

سوم خرداد 1384 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید