مثل همیشه فاصله میدان ولیعصر تا چهار راه را داشتم پیاده می رفتم. دیر هم شده بود، تئاتر شهر قرار داشتم. همینطورکه بی خیال و سریع از کنار دیگر عابرها می گذشتم . نمی دونم چی شد که معتادی ،چمباتمه زده کنار خیابون توجهم رو جلب کرد ؟ سیگارش تو دستش بود و خاکسترش همانطور رویش مانده بود .  معلوم بود حتی نا ندارد خاکستر سیگارش را بتکاند چه برسد که پکی به آن بزند . همانطور که بهش نزدیک می شدم و زل زده بودم . سرش را بالا آورد و به چشمانم زل زد. برای لحظاتی چشمانمان به هم قفل شد ؛ تا اینکه از کنارش گذشتم .این چند ثانیه برایم قرنی گذشت . می شناختمش !آره مطمئن بودم که میشناسمش .تو چشمانش چیزی بود که او هم مرا شناخت. بیشتر از چند قدم جلوتر نتونستم برم . بهت زده ،ایستادم . جرأت نداشتم برگردم حتی دوباره نگاش کنم. اینقدر گیج و منگ بودم که نمی دونستم چیکار باید بکنم. هی می خواستم خودم رو آروم کنم که ، اشتباه کرده ام. ولی امکان نداشت هیچگاه در بیادآوری کسی اشتباه نکرده بودم ،خود را به علی چپ زده بودم ولی به خودم که کلک نمی تونستم بزنم . خودِ خودَش بود. همینطور خشکم زده بود و عابرین هم یکی پس از دیگر تنه ای می زدند و رد می شدند. نمی دونم به چی فکر می کردم .قبول کردنش برام خیلی سنگین بود . تمام نیروم رو جمع کردم و برگشتم تا دوباره ببینمش .ولی نبود. نفس راحتی کشیدم. دوست داشتم همه اینها خواب باشد . سعی نکردم دنبالش بگردم. راهم را خیلی آرام تا تئاتر شهر ادامه دادم. اینقدر تو خودم بودم که نفهمیدم  کی رسیدم. رفتم برای مدتی تو پارک نشستم ،کلافگی قدرت هرگونه تصمیمی را ازم گرفته بود. شب رفتم سراغ دفتر تلفن قدیمیم . به چندتا از بچه های دوران راهنمایی زنگ زدم ولی یا نبودند یا خانه شان عوض شده بود. بالاخره یکی را پیدا کردم . بنده خدا خیلی ذوق کرد ولی من اینقدر جدی ماجرای امروز را برایش تعریف کردم که حسابی شوکه شد. بعد هم تأیید کرد . آره بقل دستی ام ،اونی که سه سال با هم بودیم معتاد شده بود. نمی دونم چی داشت روم سنگینی می کرد. سنگینی نگاه کوتاهش بود که هنوز پس از سه سال جلوی چشممه یا چیزه دیگه . هنوزم باور نکردم . ولی واقعیت احتیاجی به باور من نداره،خیلی بی رحم تر از این حرفاست.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

پی نوشت. روزی دوستی پس یادداشتی که توش در مورد سیگار هم اشاره ای کرده بودم . من وبه کناری کشید و خیلی جدی گفت . سخت می گیری. چرا اینقدر تند میری و از این حرفا... خیلی به خودم فشار آوردم و فکر کردم که شاید راست بگوید، فکر کردم چه باعث شده که اینقدر از سیگار تنفر داشته باشم ،از اینکه سیگاری-ای را که می بینم حالم بد می شود. از این که کسی پکی به سیگار می زند چندشم می شود. نگاههای دوستم هنوزم روم سنگینی می کنه.وقتی یادم میاد چی بود و چی شد. شاید بتونم دلیلای زیادی بیارم برای تنفرم از سیگار ولی هرگز نمی تونم اون روز رو فراموش کنم.شاید دلیل اصلی همون باشه؟!

 

/ 0 نظر / 5 بازدید