مخلفات

چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥

 

18 تیر سال 78، هنوز دانشگاه نیامده بودم و سالهای  میانی  دبیرستان را می گذراندم. دوره اول خاتمی بود، مردم هنوز امید و هیجان و نیرو داشتند. بهار تهران بود. برای ما بچه دبیرستانی ها این مفاهیم و تغییرات خیلی ملموس نبود تا دانشجویان، که فضای بازتری داشتند. خاتمی گفته بود که 18 تیر تاوان ، ایستادگی اش مقابل قتلهای زنجیره ای است. منم چند باری رفتم جلوی دانشگاه ، و باتومی هم خوردم. چه روزهایی بود انگار قرنیس گذشته. چند نفر یادشان میاید؟ اینقدر مسئله تلخ است که ، یادآوریش هم برایم سخت است. تقریبا تمام کسانی که آنروزها شور و شوق داشتند و تعداشان هم کم نبود. چند نفر را به خوبی می شناسند. اولیش احمد باطبی ِ که بخاطر همان عکس معروفش بر روی اکونومیست، حکم اعدام گرفت، منوچهر محمدی و مریم شانسی را هم مدتی بعد تلویزیون شویی ساخت و نشان داد. منوچهر هم حکم اعدام گرفت. یکی بود که من آنروزها اصلا اسمش را هم نشنیدم ، بعد ها که اسم چند نفر دانشجوی زندانی – بهتر است بگویم گروگان- که می آمد ، نامش را می بردند، ولی هرگز نفهمیدم ،بهانه ی دستگیریش چه بود.گرچه قرار هم نیست کسی بفهمد. اکبر محمدی ، برادر منوچهر محمدی در زندان اوین مرد. می گن اعتصاب غذا کرده بود. برایم خبر ِمرگِ خالی نبود.  خیلی دردناک بود، وقتی خبر را خوندم نمی خواستم باور کنم، هنوز هم نمی خواهم باور کنم. یه نفر اینقدر مظلومانه بعد از 7 سال که تو زندانه ، اینقدر خسته بشه که اعتصاب غذا کنه و تا آخر بمونه و آخرشم بمیره. این خبر فقط خبر مرگ یک کس نبود. خبر مرگ یک نسل بود. نسلی که با هم شروع کردن به تغییر دادن، ولی زود شور و شوقشون کور شد و به کناری رفتند، و اکبر رو تنها گذاشتن.

 تنها آشناییم با اکبر محمدی، آمدن هر از چند گاه ِ اسمش تو روزنامه هایی بود که دیگه خواننده ای هم نداشت و خبر از وضعیت ِ بدون تغییرش را می داد. نمی دونم چند نفر این خبر رو خوندن، و چند نفر از خوندنش گریه کردن... می خوام فریاد بزنم . ولی نمی دونم برای چی؟ کی؟ کجا؟ کسی هست که بشنوه؟!

 

 

آسمان را بارها

            با ابرهایی تیره تر از این

دیده ام

      اما بگو

          ای برگ!

در افق این ابرِ شبگیران،

کاین چنین دلگیر و

 بارانی ست ،

پاره اندوه ِ کدامین یار ِ زندانی ست؟

 

شفیعی کدکنی

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ