مخلفات

چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥

 

زندگی پیکانی ما

 

 بحث و جدل سر ماشین و مدل های آن و مسائل پیرامون آن جزو آن سری از موضوعاتی است که بسیار ماهیت جنسیتی دارد. این موضوعی که پسر بچه ها از بچگی با آن درگیر و علاقه مند به دانستن اطلاعاتند.درست مثل فوتبال. خوراک بسیاری از این پسر بچه ها مجله  ماشین است و خواندن و خواندن آن. جمع آوری عکسهای ماشینهای مختلف و ... در مدرسه  مخصوصا دبیرستان ، که اوج دوران کل کل کردن هاست . ماشین نیز بخشی از آن بحثهای داغ و حیثیتی است. تا اینکه یواش یواش پشت ماشین نشستن و رانندگی کردن وارد این بحثها می شود ، اینکه کسی قبل از گواهینامه ماشینی را رانده باشد ، افتخاریست برای این پسر بچه هایی که کم کم بزرگ شده اند. در مورد دختر ها قضیه فرق دارد. برای همین موضوع را کاملا جنسیتی می دانم. تو هر عقیده و مرام و مسلکی داشته باشی فقط لازم است که مذکر باشی تا این موضوع بخشی از دغدغه ات باشد. جو بیرون تو آنقدر از این موضوع اشباع است که اگر حتی علاقه ای به آن هم نداشته باشی ، مواقعی مجبوری موضع گیری کنی و استدلال کنی ، حتی بر علیه جو موجود.

داستان من و ماشین نیز مثل بقیه معلوم نیست از کجا آغاز شده ولی یادم می آید که هیچ وقت علاقه ای به این نوع بحثها نداشته ام . اینکه چه ماشینی و چرا باید دوست داشته باشم؟ اینکه بدانم بنز و بی ام و  چند مدل دارند و چه هستند هیچگاه برایم جذاب نبوده .داستان با وارد شدن ماشینهای جدید به ایران رنگ و بوی بیشتری به خود گرفت .هنوزم انواع دوو را نمی شناسم. در صورتی که در این چند سال  به تعداد مو های سرم در  این مورد شنیده ام.

خیلی سریع از این مقدمه حرفم می گذرم ، تقریبا هر کسی در مورد ماشین با من حرف زده یا من را می شناسد می داند که ماشین مورد علاقه ام پیکان است. تقریبا با هر کسی و هر جایی بحثی در مورد ماشین شده من جوری بحث را به پیکان مربوط ساخته ام. و چه نطقهای آتشینی که در دفاع از این چهار چرخ  در برابر بدیل های پیشرفته ترش نکرده ام. هنوز هستند کسانی که وقتی مرا می بینند نمی توانند متلکی بارم نکنند . به شوخی و جدی. اینجا نمی خواهم آن نطقهایم را تکرار کنم و سر شما و دست خودم را درد بیاورم . چیزی را که می خواهم بنویسم ، شاید برای اولین بار است که می گویم . و در واقع  اینکه چرا من بین اینهمه ماشین رنگ و ا رنگ پیکان را انتخاب کردم. چیزاهایی که خواهم گفت نکته هایی ست که الان وقتی به عقب بر می گردم و به گفته و شنیده هام نگاه می کنم در میابم. و ان لحظه ها اصلا به آنها فکر نمی کردم شاید درون ناخود آگاهم بوده باشند ولی ان مواقع هرگز به اینها فکر نکرده بودم.ادعا هم نمی کنم که دلیل همه موضع گیری هام همین ها بوده.

رابطه من و پیکان یک رابطه ی همذات پندارانه است. من خودم را در جایگاه پیکان قرار دادم. وقتبی بهش فکر می کنم در واقع پیکان خودِ منه یا بخشی از ماست. با هزار بدبختی و جون کندن پولی تهیه می کنیم و می خریم اش – به عنوان ارزان ترین ماشین- تو گرما و سرما از آن کار می کشیم و پشت هم فحش و غر نثارش می  کنیم که چرا تو زمستان سرده و تو تابستان گرمه، چرا کولر  نداره . چرا اینقدر بی ریخته . انتظار داریم بنزی باشه با آخرین تکنولوژی های روز. فرق ها را می بینیم و سریع  رای به حذفش می دهیم . که در دنیایی که چنین و چنان است دیگر جای پیکان نیست . منم مثل پیکانم  دوستی با من نیز همین مشکلات پیکان را دارد. میان این همه آدمهای رنگ وا رنگ  که روابط اجتماعی آدمی زادی دارند من مثل پیکانم . موقعی که باید تو گرمای تابستان خنک کنم می پزم و  وقتی که باید گرم کنم ... چرا که من به چیزایی دیگه دارم فکر می کنم ، ناراحتم از اینکه شاید نمی توانم کمکی کنم ولی کمکی در حد گرم و سرد کردن باشد را نوعی گول زدن آدما می دانم . می ترسم که آدما فقط چون گرم و سردشان می کنم از من خوششان بیاید و نفهمند سوار چی شده اند؟ مثل پیکان که تقریبا اکثر آدما یکبار در عمرشان سوارش شدند ، منم با اکثر تیپهای این اجتماع دوستی داشته ام و درست مثل اون که هرکسی سوارش میشه فحش ش می ده .منم محکومم که چرا اینجوریم ، شاید به رک برویم نیاورده باشند- که آوردند- ولی در ناخودآگاهشون در تنهاترین لحظاتشون که خودشون و خودشون هستند من و محکوم می کنند، درسته من بنز نیستم ،وقتی سوار پیکان میشی  با وقتی که سوار بنز میشی خیلی فرق داره . آدما بجای اینکه ماشینشون را بشناسن و در حد توانش ازش انتظار داشته باشن  دوست دارن ماشینی در حد انتظارشون داشته باشن.  من وقتی دوست خوبیم که بتوانم جلوی بقیه برای دوستم باعث افتخار بشم. و این افتخار شامل تیپ و قیافه و ظاهر و چرب زبونی و مخ زنی و.. میشه شامل این نیست که من می توانم انتظارات و مشکلات و نیازهای کسی رو حل کنم. چرا مردم همچین کسی رو برای خلوت خودشون می خواهند و کلی هم بهش احتیاج دارند، ولی پز از زندگی ادما جدایی ناپذیره. کسی با پیکان عکس یادگاری نمی اندازه. همه کنار بنز جمع میشن . نگاهها به بنز خیره می شه، دهن ها برای بنز باز میشه. منم اینگونه ام  ، آدمها عکسهای یادگاریشون را با کسای دیگه می گیرن. چرا که شاید من آدمه خیلی خوبیم باشم ولی در اشل جامعه پذیرفتنی نیستم.

علاوه بر همه اینها پیکان به من چیزهایی را هم آموخته که برایم بسیار با ارزشه. با پیکان نمی توانی مغرور باشی . وقتی تو سر بالایی با توان قدرت پدال گاز را فشار می دهی و موتور به مرز انفجار رسیده. شیشه ات پایین است و باد داغ بیرون به سر و گردنت می خورد وعرق ریزان, زلفهایت را پرشان میکند. از پشت سر ماشینی می آید و چراغ می زند که کنار بروی تا از تو سبقت بگیرد، هر چه التماس کنی پیکان برایت کاری نمی کند. با عصبانیت کنار میزنی تا ببینی چگونه از کنارت رد می شود با دماغی که از روی ظفر و شیشه هایی که بخاطر وجود کولر بالاست و سر و وضع مرتب . تحقیر شده ای و به زمین و زمان فحش می دهی. ولی این پیکان بوده که نگذاشته مغرور شوی . ما انسانها جنبه غرور را نداریم ، غرورمان را خرج تحقیر بقیه می کنیم. چون نمی خواهم کسی را تحقیر کنم ، مغرور نمی شوم.

ساده ترین و با وفا ترین ماشین موجود پیکان است. در هر نقطه و هر زمانی باشی ، هر عیبی داشته باشد  ، قابل حل است به کمترین هزینه . با وفاست هیچ وقت سر راه نمی گذاردت. ناز نمی کند. و... و البته اینها صفاتی است که ارزش به حساب نمی آید. باید خرجت گران باشد؛ ناز کنی، از وفاداریت مطمئن نباشند، هر کسی قِلِقَت را نداند تا دوسته ایده آلی باشی و بشود به تو افتخار کرد . وگرنه همان بهتر که خط تولیدت متوقف شود و از گردونه اجتماع بیرون روی.

امیدوارم بخشی از حرفهایم را جدی نگرفته باشید. غرض گفتن یکسری حرف بود . مقایسه بین پیکان و ماشینِ دیگه ای نبود. تنها من پیکان نیستم ، تعداد پیکان ها خیلی زیاده. خیلی از شما ها هم پیکانید. فقط باید خودمون را گول نزنیم . اگه لباس پژو تنمان کنند شاید چند نفری را گول بزنه ، ولی ما خودمون نباید ، خودمون رو گول بزنیم که حالا پژو شدیم و جای RD، GLX بزاریم . درسته لباسمون رو عوض کردن ولی همون پیکانیم.

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ