مخلفات

چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

یکسال یا کمی کمتر می شد که هم رو ندیده بودیم. دیروز وقتی دیدمش اینقدر ذوق زده شدم ،که نتونستم خودم رو کنترل کنم سریع رفتم و سلام کردم. از چشماش می شد فهمید که کلی کلی خوشحال شده . چند دقیقه بیشتر با هم حرف نزدیم. هر دو تامون می خواستیم که بیشتر حرف بزنیم ولی گویا قرنهاست که از هم دور افتادیم ، حرفی نداشتیم جز حال و احوال کردن. بعدش سکوت بود ، مطمئنم هر دو تامون به یک چیز فکر می کردیم. بیشتر از این نمی شد بهم نگاه کنیم و چیزی نگیم. خداحافظی کردیم .

 چند لحظه بعد حال عجیبی داشتم نمی دونستم خوشحالم یا ناراحت. دیدنش پس از مدتها لذت بخش بود ولی یاد آوری خاطره ها و آدمها و دوستی هایی که دیگه چیزی ازشون باقی نمونده بود ، خیلی درد آور و سنگین بود برام.تقریبا تا شب هیچ کار نکردم.

امروز دوباره از دور دیدمش ، مشغول صحبت بود . سرم را پایین انداختم و از کنارش گذشتم. نمی دونم اونم من رو دید یا نه؟ ولی صدای سلامی نشنیدم.

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ