مخلفات

جمعه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٤

 

بد ترین لحظات زندگی آدم وقتیه که به خودش شک می کنه . اینکه به این نتیجه برسه که، خصوصیات و رفتارهاش باعث شده  مورد سوء استفاده افراد دیگه قرار بگیره. و هرکسی به خودش این اجازه رو بده که هر انتظاری از آدم داشته باشه . لحظات دردناکیه. خیلی خیلی هم دردناکه.گرچه ممکن خیلی زود از یاد آدم بره ولی موقعی که به جون ادم می افته تمام خاطرات و ریزو درشت، جلوی چشماش رژه می رن و توی همه اونا آدم لحظه هایی رو می بینه و بر حماقت خود لعنت می فرسته که چرا ملت اینگونه برخورد می کنند؟

اینکه در یک روز برایم چند تا اتفاق پشت هم بیفته و همه به نوعی از یک دست باشه دیگه داره عادی میشه. حالا چه می خواد پشت هم سوتی بدم و بدشانسی بیارم, چه می خواد پشت هم حالم گرفته بشه. امروزم یکی از اون روزا بود.

صبح با زنگ تلفن یکی از دوستام بیدار می شم . شش ماهی میشه ازش خبری ندارم ، شش ماه پیشم من زنگ زدم حالشو پرسیدم . چون باز چند ماهی بود که ازش خبر نداشتم- به روایتی از دید اون، من دغدغه ای در ذهنش ایجاد نمی کنم که از حالم با خبر شود، و اگر روزی با هم دوست شدیم بر حسب اتفاق یا نیازی بوده که امروز تمام شده. و بود و نبودم برایش فرقی نداره. - من تلاشی بی خود در طی چند ماه انجام دادم که از حالش با خبر باشم. چرا این کار رو کردم؟ بهر حال وقتی گوشی رو برداشتم کمی خوشحال شدم چون فکر کردم او هم می خواد حالم رو بپرسه. ولی چند لحظه نگذشته بود که فهمیدم چک برگشتی داره و پول می خواد. مبلغش کم بود خیلی راحت قبول کردم و گوشی رو گذاشتم . بعد فکر کردم چرا باید به من زنگ بزنه . تنها جوابم این بود که من طی یک سال گذشته به طور یکطرفه این رابطه رو نگه داشتم و او این حق را برای خود قائل شده که از دید من،او دوست من است گرچه ممکن است از دید او من دوستش نباشم. پس من حتما کمکش میکنم. ولی اگه من زنگی  نمی زدم این رابطه تمام شده بود؟ چقدر احمقم!؟

حول و حوش ظهر است که یکی دیگه زنگ میزنه.. از او نیز چند ماهیه خبر ندارم. از وقتی دوست دختر جدید گرفته هیچ خبری ندارم. حسابی اوضاش خرابه ، بهم ریخته . پشت هم جملاتی میگه که کاملا نامفهمومه. معلومه حسابی آشفتس. میشه از حرفاش حدس زد که رابطه اش با دوست  جدیدش بهم خورده. ولی تقریبا هیچ چیزه دیگه ای نمی شه فهمید. چد بار سعی می کنی آرومش کنی ولی تقریبا فایده ای نداره حدود چهل دقیقه این مکالمه زجر آور طول میکشه تا اینکه بابام نجاتم میده . کسی پشت خط آن یکی تلفن، مرا می خواهد . قولی به دوستم می دهم که عصر بهش سر میزنم. ولی کمی عصبانی ام که چطور روش شده بعد از این مدت به من زنگ بزنه ، اصلا بیخود به ملت رو می دم. تلفن دیگه رو با ترس و لرز میرم سراغش که مبادا یکی دیگه از دوستان قدیمی باشه. ولی این یکی خبر خوبیه ، جشن تولد دوستی رو قراره در کافی شاپی برگزار کنیم. کمی امید می ده که هنوز هستن کسانی که برای چیز های دیگه ای آدم رو بخوان. ولی این آتیش افتاده به جونم که رفتارم باید تغییر کنه .کمی بهم  ریختم ولی تا شب راه زیادیه که از یادم ببرم و خوش بشم.

آماده میشم که از خونه بیرون بزنم. دوباره دوستم زنگ میزنه که هنوز نیومدی که؟ و شروع میکنه طلبکارانه ولی از روی استیصال چیزایی رو گفتن. جوش میارم ، لحنم تند میشه و باهش کمی بد حرف میزنم و بد از چند بد و بیراه رد و بدل میشه گوشی قطع میشه. حسابی عصبانیم.

دارم در پارکینگ رو می بندم که یکی بهم میرسه میگه درو نبندم. نمیشناسمش از افراد مجموعه نیست. می پرسم شما؟ یهو میگه به توچه؟ منم دیگه نمی فهم چه میشه که شروع به داد بیداد می کنم . تو اصلا کی هستی که ازم می خوای درو نبندم و ... چند نفری که اونا رو  هم نمیشناسم میان و از او طرفداری می کنن که چیزی نشده که. هی میگن ما امشب مراسم داریم ماشینامونو می خوایم تو پارکینگ بذاریم. دیگه دارم از پر رویی مردم حالم بهم می خوره. بالا خره صابخونه پیداش میشه وبا قیافه ای حق به جانب میگه خبری نیست که. یه شب قراره مراسم داشته باشیم. چیزی ازت کم نمیشه که در پارکینگ رو نبندی تا ماشینای مهمونا بیاد تو.آدم چقدر می تونه وقیح باشه.از حرفاش می فهمم با بقیه همسایه ها هماهنگ کرده ولی به ما چیزی نگفته چون احتمالا فکر میکرده ما چون بی آزارتریم اصلا چیزی نمیگیم. .هرچی هیچی نمی گی پر رو تر میشن . اصلا حق خودش میدونه که از فضای عمومی ، مصرف شخصی بکنن. و چون ما سعه صدر زیادی داریم اصلا اجازم نمی گیره. و جالبه که مهموناشونم اینجا رو ملک شخصی می دونن. خلاصه منم که کلی عصبانی بودم ایقدر داد و بیداد کردم تا بقیه همسایه هام اومدن و بالخره مجبور شد ماشینای مهموناش از پارکینگ بیرون ببره.

تمام راه داشتم به نوع برخوردم با مردم و دوستام فکر می کردم. بعد از تولد . سری به دوست دلشکسته ام! میزنم .که شاید کمکی کنم. ولی میبینم نه تنها شاکیه که طلبکارم هست. همینجور که حرف میزد یهو گفت تو به چه دردی می خوری ؟ منم که در تمام مدت داشتم خودم رو نگه میاشتم تا مبادا چیزی بگم برنجه. شروع میکنم به دادو بیدا که مرتیکه من به چه درد می خورم یا تو. تو این چند ماه که خوش خوشونت بود یه بار زنگ نزدی حاله من و بپرسی حالا که رفتی زدی تو گوش طرف . کسیم نیست حرفاتو گوش بده زنگ زدی با پر رویی میگی وظیفه اته کمکم کنی. خیلی رو داری . تو اصلا من و می خوای چیکار ...

کمی بعد از دادو بیدادم آروم شدم . میام تو پارک طالقانی میشینم تا هوایی بخورم و آروم بشم . نمی تونم جوابی پیدا کنم.آیا ما احمیقیم یا مردم پرتوقعند؟

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ