مخلفات

پنجشنبه ۱ دی ،۱۳۸٤

 

وقتی قرار است روز بدی باشد

 

بعد از یک هفته سری به دانشگاه می زنم . به امیدی که هوایی تازه کنم . قراری یکشنبه داشتم که فراموش کرده بودم و با هزار خواهش و تمنا و صد البته شرمندگی و عذر خواهی به چهار شنبه موکول کردم . ولی باز هم از یاد بردم .- فراموشی کم کم دارد قانون زندگی ام می شود و من هرگز این قانون را نمی پسندم ، ممکن است بعضی از این فراموشی ها باعث خنده خودم و دیگران شود ولی نگاه های حقارت آمیز را هم از پس همه آنها می بینم. دلخوری هایی که هرگز از یاد نمی رود و مسخره شدنهایی که دایمی شده . –

گشتی می زنم تا چند نفری را بیابم . سایت شلوغ است ، دو سه نفری را که می شناسم آنقدر سرشان شلوغ است که برای سلام کردن حتی سرشان را بالا هم نمی آورند .

کسی را پیدا نمی کنم که با هم نهار بخوریم . به ناچار با چند نفری که به طرف بوفه روانند همراه می شوم تا در طی مسیر حرفی بزنیم . بعد از نهار سری  به دفتر مطالعات می زنم تا شاید دوستی قدیمی را بینم و مرور خاطراتی کنیم . ولی آنجا نیز خالی است . روزنامه ای می خوانم و بیرون میزنم .

درون طبقات در حال پرسه زدنم ، که صدای آشنایی می شنوم . در گوشه ای دو تا از دوستانم را می بینم که در حال اختلاطند . با خوشحالی و لبخندی بر لب به سویشان می روم ، سلامی عرض  کرده و شروع به احوال پرسی می کنم . هنوز لبخند از لبم نیفتاده و هنوز وقتی پیدا نکرده ام که بنشینم که یکی از آنها با جدیتی که پشت نقاب خنده است می گوید : وقت خوبی برای اینجا آمدن پیدا نکرده ای ،با نگاهی به دیگری ، تأیید سخن آن را در چهره می بینی . مثل همیشه برای اینکه کم نیارم خودم را به کوچه علی چپ می زنم و حرفش را شوخی تعبیر می کنم و با پر رویی می نشینم ولی خودم بهتر می دانم که به زودی باید بدنبال بهانه ای ترکشان کنم ،سه کار را با هم انجام می دهم اول دنبال بهانه می گردم که ظاهرش این باشد که با سربلندی و بدون هیچگونه دلخوری رفته ام تا بهونه را گیر بیارم در حال چرت پرت گویی و آسمون به ریسمون بافتنم و تلاش زیادی می کنم که چشمم به نگاهشان نیفتد – نگاههایی که منتظر رفتنم هستند- و در آخر هم با خودم فکر می کنم چه اصراری دارم که آنها نفهمند تو ذوقم خورده و دچار عذاب وجدانشان نکنم . – برخوردی است که بارها تجربه کرده ام چه زبانی بهم گفته شده: زیادی ام . چه از رفتارها فهمیده ام و هر بار نیز سعی کرده ام به روی مبارکم نیارم که وجه دیگر این  برخوردها چیست .این باعث شده که محافظه کار شوم . هرگزذوق و شوقم را از دیدنشان نشان ندهم ، آهسته بهشان نزدیک شوم و درصدد باشم موقعیت را بسنجم که می توانم پیششان بمانم یا فقط باید سلامی کنم و قبل از آنکه بیرونم کنم خودم بروم . و همیشه بهانه ای ساختگی داشته باشم که در صورت لزوم برای ترکشان استفاده کنم. – در همین اثنا بهانه خودش پیدا شد ، کسی نزدیک آمد و آدرس سایت را می خواست. چند لحظه ای با ما حرف زد و من برای خلاصی مجبور شدم که نشان دهم از او خوشم آمده .همراهش شدم تا سایت را نشانش دهم .

سری به فوق برنامه زدم . و دعوت شدم که در مراسم شب یلدا شرکت کنم . امید داشتم حداقل دوستانی را در این مراسم فارغ از دلمشغولی هایشان ببینم تا پس از یک هفته گپی بزنیم . نزدیکی ها مراسم دوباره به فوق برنامه می روم ، می بینم تقریبا تمامی دوستانم به خانه هایشان رفته اند و من با جماعتی از سال پایینی ها تنها هستم . از در بیرون میزنم ، سری به بوفه دانشگاه می زنم و چایی می نوشم ودوباره وقتی به دانشکده بر می گردم تقریبا آخره مراسم شب یلداست . یک آشنا می بینم کلی ذوق میکنم .

از ساعت هفت و ربع تا هشت و نیم در ایستگاه تاکسی منتظر می مانم تا ماشینی بیاید تا سوارش شوم. لج کردم که قِرانی بیش از کرایه معمول ندهم . خسته و کوفته به خانه می رسم .پا و کمر و سر همگی باهم درد گرفته .

مهمان داریم .بچه ای دو ساله هم در جمع هست. نمی دانم چرا بچه ها جنبه ندارند ، وقتی برایشان شکلک در میاری و خوششان میاید دیگه ول کن آدم نیستند. نمی فهمند همان چند لحظه فقط حوصله شان را داشتی. خلاصه آخر قصه این است که آخر شب مهمانان را باید به خانه یشان برسانم .

در راه برگشت در اتوبان چمران در خط سبقتم . یک آن نمی فهمم چه اتفاقی افتاد،صدایی مهیب می شنوم و از میان درختان وسط اتوبان تیکه های پلاستیک و درخت و شیشه و هجوم می آورند به سمتم . اصلن نمی فهمم چطور توانسم ماشین را کنترل کنم صدای وحشتناکی هم می آید  یواش یواش به کنار اتوبان می روم تا ضربان قلبم کاهش یابد و حالم سر جایش بیاد. حدس می زنم رنگم مثل گچ شده .هنوز نفهمیدم چه شده . همینطور که تو ماشین دراز کشیدم تا فشارم بالا بیاید چند نفری از ماشین های گذری ، به سراغم می آیند که حالم را جویا شوند . از آنها می فهمم که پژویی که از روبرو در طرف دیگر بزرگراه در حرکت بوده با سرعت به درختان وسط بزرگراه زده و چپ کرده و همانطور میان دو درخت گیر کرده . درست در همان لحظه ای که من در اینور بزرگراه در حال حرکت بودم .خطر از بیخ گوشم گذشته . بعد از کمی استراحت بدون اینکه حتی به صحنه حادثه نگاه کنم به خانه بر می گردم .

همینطور که توی تختم دراز کشیدم و از سر درد چشمانم بسته نمی شود و کیسه یخی بر سر گذاشته ام . فکر می کردم واقعا چه اصراری دارم که سری به دانشگاه بزنم  تا هوایی تازه کنم. هر بار به امید گرفتن انرژی می روم هر بار با انرژی کمتری بر می گردم.اصراری دارم که تغییرات را نبینم . هنوز همه چیز را در جهان درونی خودم مثل قدیمها نگه می دارم . ولی واقعیت این است که همه چیز عوض شده ، از دانشگاه و دانشکده گرفته تا آدمهای توش و روابط و ...

من دوست ندارم پاییز تمام شود.

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ