مخلفات

جمعه ٢٧ آبان ،۱۳۸٤

 

 

پیرمرد نگاهی به ما سه تا میندازه و زیره لب چیزی میگه و رد میشه. از دوستام می پرسم ، من چه فرقی باهاتون داشتم ؟ ببینم خبریه؟ نکنه قراره ازدواج کنین؟ خنده ای عصبی می کنن .

پیرمرد با یه نگاه فهمید و من بعد ازچهار، پنج  ساعت حتی شک هم نکردم. میفهمم که حرف از اینا هم گذشته. یکیشون میگه ، یه نگاه تو آینه بکنی فرقت رو با ما می فهمی. شب میرم روبروی آینه می ایستم . موجودی پریشون و کَل کثیف. بدون هیچ دغدغه و مسئولیت و قیدی ....

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ