مخلفات

چهارشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٤

 

بلند بلند بخونین

 

وقتی تو خونه تنها هستی و حوصله چیزی رو نداری بعد از چند روز که کارای عقب افتاده رو انجام دادی، بیکار شدی . یه مدت شروع به تخیل می کنی ، بعد که خسته میشی ، خاطراتی یادت میاد که مدتها بود فراموششون کرده بودی ، نمی دونی از کجا یهو سر و کلشون پیدا میشه . بعضی هاشون اینقدر دلچسبه که می خای برگردی اون عقب عقبا ولی می دونی که نمی شه. بعد از یه مدتِ دیگه، تو اتاق می گردی ،ببینی چیزه سرگرم کننده ای پیدا می کنی یا نه؟ همینطور که در حال گشتن تو اسباب اساسیت هستی ، یه پاکتِ ( ازون بزرگاش ) سر بسته پیدا میکنی . هر چی به مغزَت فشار میاری ، یادِت نمی یاد که توش چی بود .درِشو باز می کنی محتویاتِشو می ریزی کف اتاق . یه مشت کاغذ ، ماغذِ . خوب که دقت میکنی ، میبینی مال دوران دبیرستانه . حالا یه کار برات پیدا شده ، می شینی تک تک برگه ها رو بدون هیچ انگیزه ای نگاه می کنی . یکدفعه یه پاکت نامه (ازون کوچیکا) که اون هم سر بسته است از بین کاغذا میفته زمین. بَرِش میداری و نِگاش میکنی ، پشتش نوشتی لطفا فلانی مرقوم بدارند( نقل به مضمون؟!) این دَفه دیگه میدونی که چه نامه ای دستته . میدونی توش چی نوشته شده ، یادت میاد که چه شبی اونو نوشتی و برای چی نوشتی . حتی حالِ اون شبِتو هم یادِت میاد. ولی هیچ وقت نرسوندیش به اونجایی که می خاستی . نمی دونی چرا ، ولی حالا تو دستته . کاغذا رو جمع می کنی میزاریشون سر جاشون . بر می گردی نامه رو وَر می داری ، هِی نِگاش می کنی . حالا یه هوس افتاده تو وجودِت که درشو باز کنی و دوباره بخونیش . نامه ی نه سال پیش برات هیجان انگیز شده و با اینکه می دونی توش چی نوشته شده ،میخای بخونی . ولی ازون جایی که دچار خودآزاری هستی هِی با این هوَست مبارزه می کنی . یهو با خودت لج می کن . نامه رو میزاری رو میزِت ، جلوی چشمت .می خای ببینی تا کِی می تونی طاقت بیاری و درِشو باز نکنی.

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ