مخلفات

یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

خیلی دور ,  خیلی نزدیک

...

کویر ,این هیچستان پر اسراری که در آن ,دنیا و آخرت , روی در روی هم اند .دوزخ زمینش و بهشت , آسمانش , و مردمی در برزخ این دو , پوست بر اندام خشکیده ,بریان ؛ پیشانی ,هماره پرچین ؛ لبها همیشه چنان که گویی مرد می گرید یا دلش از حسرتی تلخ یا از منظره ای دلخراش می سوزد ؛ ابروانی که چشمها را در دو بازویشان میفشرند و پناهشان می کنند و پلکهایی که همواره , از ترس , خود را از دو سو , بهم میخوانند و بر روی چشمها می افکنند تا پنهانشان کنند , و چشمها که همواره گویی مشت میخورند و به درون رانده می شوند و نگاههای ذلیلی که این چشمهای بی رمق و بگود افتاده کتمانشان میکنند و ...اینها همه , کار آن خورشید جهنمی کویر ! که در کویر نگاه کردن دشوار است و باید چشمها را با دست سایه کرد تا کویر نبیند . که در کویر سایه را می پرستند و نه آفتاب را , شب را میخواهند و نه روز را ,نه پرتو عنایت بزرگان , که سایه شان را و نه نور خدا ...

شب کویر !این موجود زیبا و آسمانی که مردم شهر نمیشناسند . آنچه می شناسند شب دیگری است , شبی است که از بامداد آغاز می شود...

 

علی شریعتی-کویر

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ