مخلفات

پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٤

 

بدرود سیدِخندان

 

وقت خداحافظی رسید , هشت سال از آشناییمان گذشت. خوشحالم و بسیار خوشحالم که این هشت سال درون عمر من قرار گرفت . این دمِ آخری بغض کرده ام .خاطرات تلخ و شیرینِ این سالها  آنقدر زیاد است که گویی این هشت سال قرنی گذشته است . می دانم که بر تو قرنی گذشت .  

با تو خندیدیم,برتو خندیدیم

با تو گریستیم برتو گریستیم

با تو بپا خاستیم ,بر تو بپاخاستیم

با تو آمدیم,از تو بالا رفتیم

نمک خوردیم و نمکدان شکستیم

ایستاده ام و در چهره ات می خوانم غم این دوران را , کاش نمی رفتی و می ماندی! ولی نه, اگر مجبور نبودی که بِروی آنوقت قَدرت را نمی دانستیم . برو , که با اشک آمدی و خندان می روی . این خود حیث مفصل رنجهایت است . خداحافظی چه سخت است ,کاش...؟!

 

 

حکیمان گفته اند: "آنجا که زیبایی ست بِشکوهی ست"

چو دانستم تو را ,دیدم که بِشکوهی که زیبایی

 

چو از دانایی و داد و خِرَد , دادِ سخن دادی

مرنج ار در چنین عهدی, فراموش ِ بعمدایی

ندانیم و ندانستند قَدرت را و می دانند ,

هنر سنجانِ فرداها که تو فردی و فردایی

 

بزرگا ! بخردا ! رادا ! به دانایی که می شاید

اگر بر ناتوانی های این خّردان ببخشایی

 

شفیعی کدکنی

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ