مخلفات

یکشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٤

 

لحظاتی از يک  گفتگوـ سکوت  چند ساعته

...

الف- يه سئوال ازت بکنم ؟

ب- آره , چرا نه!

همينطور که کلمات را می گفتم , پيشونی ام را روی نيمکت جلويی گذاشتم . برای اين کارم حداقل دو دليل داشتم . چون تقريبا مطمئن بودم که چی می خواد بپرسه , نمی خواستم از اينکه  چشمش به چشمم بيفتد از حرفش پشيمون بشه . ديگه اينکه واقعا آماده جواب دادن به سئوالش نبودم , نمی خواستم ترديد جواب دادن را در چشمم ببيند .

الف- عاشق کسی شدی , نمی تونی بگی ؟

 ياد حرف رضا افتادم .هفته پيش جلوی بوفه نشسته بودم داشتم با ليوان خالی چايی ام بازی می کردم و البته کمی فکر , که يهو ظاهر شد و گفت نمی خوای ازدواج کنی ؟ خيلی  بی اعتنا گفتم نه. ولی ول کن نبود , بد جوری گير داده بود . دليل می خواست .برای اينکه از شرش راحت شم گفتم آدمش نيستم . ولی تازه آغاز ماجرا بود . شروع کرد از عشق ها و آرزوهاش گفتن, کمی هم طعنه به من ميزد که به روی خودم نمی آوردم . وقتی ديد به حرفاش گوش نمی دم . پرسيد تا حالا عاشق شدی ؟ خواست که از عشق هام تعريف کنم. ولی من نه قصد داشتم ونه حوصله و نه اينکه درست فکر کرده ام, که جواب بدم . با يک جواب نه ! ازش خداحافظی کردم. يک هفته وقت داشتم به حرفاش فکر کنم , ولی اين کار را نکردم .

الف- نگو که تا حالا عاشق نشدی ,که باورنمی کنم ؟

می خواستم بگم آره . اون لحظه تمام ترسم را از عشق می خواستم کنار بزارم . می خواستم بگم عاشقم . عاشقی که بد نيست, بده؟ دوست داشتم برای يکبار هم جواب مثبت می دادم . چرا بايد از عشق بترسم يا فرار کنم ؟ چرا حتی نمی تونم « عشق » را به زبان بيارم . اين ترس و فرار , چيه ؟ تا کی می تونم ادامه بدم در واقع تا کی تحمل دارم . نمی دونم چرا اين زبون تو دهنم نمی چرخه . مثل اينکه گنگ شدم .

الف- آره ه ه ؟

 به همراه صدا ,سرم را بالا ميارم با حرکات سرش داره من و وادار ميکنه که بگم آره. حدود يک ربع, بيست دقيقه ای است که هيچ نگفتم . دهنم را باز می کنم.

ب- نه ! بحث اين حرفها نيست.

از چشماش می فهمم که باور نکرده .نمی تونم به چشاش نگاه کنم .صورتم را بر می گردانم به تخته زل می زنم . از صدای نفس هاش حس می کنم که هنوز منتظره که بگم آره. خودم هم می خوام فرياد بزنم . (بغض گلوم را گرفته) ولی نمی تونم... نمی تونم .

...

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ