مخلفات

پنجشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٤

 

بوف کور

 

 در زندگی دردهايی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد .

اين دردها را نمی شود بکسی اظهار کرد , چون عموما عادت دارند که اين دردها ی باور نکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد , مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند – زيرا بشر هنوز چاره و دوايی برايش پيدا نکرده  و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسيله افيون و مواد مخدره است – ولی افسوس که تأثير اينگونه داروها موقت است و بجای تسکين پس از مدتی بر شدت درد ميافزايد ...

 

... زيرا در طی تجربيات زندگی باين مطلب بر خوردم که چه ورطه هولناکی ميان من و ديگران وجود دارد و فهميدم که تا ممکن است بايد خاموش شد, تا ممکن است بايد افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصميم گرفتم که بنويسم , فقط برای اينست که خودم را بسايه ام معرفی بکنم – سايه ای که روی ديوار خميده ومثل اين است که هرچه می نويسم با اشتهای هرچه تمامتر می بلعد – برای اوست که می خواهم آزمايشی بکنم : ببينم شايد بتوانيم يکديگر را بهتر بشناسيم ...

 

اين دوصفحه را می خوانی و نمی توانی پيش بروی باز بر ميگردی و از اول شروع می کنی ... باز هم ... و باز هم .... از خواب  که بيدار ميشی می بينی کتاب گوشه ای از تخت خواب مچاله شده ... نمی دانم چه حسی داشت که که تورا از خواندن بقيه کتاب تا مدتها منصرف می کند . می ترسی بقيه اش را بخوانی و حست اين وسط گم شود , يادت برود ...  .  نمی دانی !؟ هم خوشحالی هم می ترسی , خوشحالی که جايی , کسی ,  خيلی قبل از تو حست را بيان کرده گرچه شايد به منظوری ديگر . و می ترسی که چرا از بين اين خيل بيشمار مردم تو اينگونه ای ؟ بلافاصله خود را دلداری می دهی که , تو اينگونه فکر می کنی , از کجا بقيه اين مردمان نيز همچين نظراتی نداشته باشند ... فکر می کنی , بر دور و اطرافت , می بينی هر که را  می شناسی قضاوتی و شناختی نسبی بر او داری  که در لحظاتی از زندگی ات اين شناختت تأييد شده , ولی قضاوتهايی که از ديگران درباره خود شنيده ای , يا حس ميکنی .همه را در موردی اشتباه می پنداری , حتی شناخت خودت از خودت را نيز ناقص می پنداری  , چرا که هميشه از خودت نيز فرار کرده ای . می دانی مشکل کجاست ! ولی توان حل آنرا در خود نمی بينی ...

باز  می بينی همه اين حرفها  ممکن است برای همه  صدق کند و چون تو فقط با خودت زيسته ای اينگونه تخيل می کنی .... در اين سفر ميان خود به بيرون و از بيرون به خود سرگردانی . خوشی که اين سرگردانی ِ بشر است ...  و تو مستثنی نيستی . ترجيح می دهی به آن ديگر فکر نکنی ولی مگر می شود ؟

 در زندگی زخمهايی است که ...

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ