مخلفات

دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳

 

افکار پراکنده شب عاشورای 83

 

1- چند سالیه که عاشورا  برام گوش سپردن به سخنرانی تیپ هایی که معروف به روشنفکر دینی اند و نماز خواندن و بعد هم قیمه خوردن خلاصه شده . سخنرانی هایی  که الان وقتی فکرش را می کنم , میبینم حتی کلمه ای را به یاد ندارم   . نمی خواهم منکر این شوم که در ناخود آگاهم نیز تأتیری نداشته  , ولی واقعیت این است که من برای آن سخنرانی ها آنجا نمی روم .در واقع آنجا می روم تا چند تا از دوستان قدیمیم را ببینم و گپ بزنیم و یاد خاطرات گذشته مان را بکنیم. این اتفاق می تواند در هر روزدیگری از سال و به مناسبتهای دیگری نیز بیفتد اما چرا عاشورا؟

دیشب که یکی از همان دوستانم زنگ زد و پرسید تاسوعا,عاشورا چه می کنی ؟ کمی معطل ماندم چه بگویم .می خواستم هر طور شده قضیه را بپیچونم ولی دیدم فیض زیارت دوستان را چه کنم . پس قرار همانجا را گذاشتیم. واحتمالا با همان سخنرانهای تکراری و نهار و…

2- یادم میاد وقتی دبستان و راهنمایی بودم ,  تاسوعا و عاشورا,  ضلع شمالی میدان تجریش تعزیه اجرا می کردند و من هم هر سال می رفتم و نگاه می کردم .همیشه هم همان گروه قبلی بود و همان داستانها و نمایشها که هر سال تکرار می شد . شبها هم نزدیک خانه یمان  تکیه ای بود که با همسایه ها آنجا می رفتیم تا دسته برگردد و بعد از سینه زنی درون تکیه شام بخوریم.یادم میاد که خیلی ذوق و شوق داشتم ولی شک دارم که آن موقع یاد امام حسین بودم یا نه؟

3- راننده یسری هم سن وسال خودم است . پیراهن سیاه پوشیده  شروع به حرکت که می کند ضبطش را روشن می کند . صدایش زیاد است در واقع مزاحم خواندن کتابم می شود , مجبور می شوم کتابم را ببندم و تا دانشگاه به آدمها و ماشینها نگاه کنم .صدا آنقدر بلند است که نمی توانم بهش گوش ندهم , نوحه خوانیست ,همراه با صدای سینه زنی .سعی می کنم به شعرش توجه نکنم .از موسیقی صوتش خوشم میاید-گرچه مواقعی صدایش بقدری نخراشیده می شود که حالم بد می شود- بعد از یک اوج یکباره سکوت , و صدای  ضربات دست که بر سینه فرود میاید. ولی شعرش را که  می شنوم حالم بد می شود . می تونم حدس بزنم راننده احساس افتخار می کند , واعتراض می کند اگر از او بخواهم کمی صدا را کم کند.

صدای نوحه را می توان ازبعضی از ماشینهایی که از کنارمان رد می شوند شنید . بین بچه های دانشگاه می بینی تعدادی ,لباس سیاه پوشیدند و اصرار دارند که بگویند شبها هم به حسینیه می روند وسینه می زنند. والبته تیپشان با آنچه از بچه هیئتی در ذهن دارم( یا آنچه در تلویزیون نشان می دهد) خیلی فرق دارد. به نظرم می آید که عده ای هستند که می خواهند مذهبی بودنشان را فریاد کنند. می خواهند بگویند ما نیز مذهبی هستیم حتما نباید ته ریش گذاشت , نماز خواند و پاستوریزه صحبت کرد .  چه وقتی بهتر از 10 روز محرم که به اطرافیانشان این حسشان را القا کنند. نمی دانم چرا ولی فکر می کنم اینها دارند خودشان را خالی می کنند .نوعی اعتراض می کنند به همان مذهب رسمی ولی با همان شیوه.

4- خسته ام , به هر روشی که بخواه خودم را مسلمان شیعه بنامم ,می مانم. نه توان آن دارم که به سینه زنی و روضه خوانی بروم . گریه و ماتم مردم  , قمه زدن و زنجیر زدن  را ببینم .بیشتر از آنکه برایم اندوهناک باشد , عذاب آور است.

 نه می توانم مثل اکثر هم نسلانم در پارتی حسین شرکت کنم. نمی دانم چه اصراری است که لباس سیاه بپوشند و نوار کویتی پور بگذارند . در حالی که محتوای اعمالشان با قبل از این 10روز هیچ فرقی نکرده است . در حالیکه اصرار دارند که همه چیز را برای 10 روز کنار گذاشته اند .

دیگر حوصله سخنرانی را نیز ندارم . در این چند ساله جز یکی , دو سخنرانی از کدیور هیچ سخنرانی مذهبی ای به دلم نشسته . یاد قدیما میفتم , می روم "حسین وارث آدم " را بر می دارم.ورق میزنم .خطهایی که با مداد زیر جملاتش کشیدم دیگر کمرنگ شده . شروع می کنم از اول می خوانمش :" ... عاشورا زانوی مهربان سرنهادن و دامن محرم گریستن نیز هست و در این فاجعه هولناک بشری , هر کس فاجعه خویش را نیز می نالد ..." تمام می شود .بغض کردم , نمی دانم این بغض لعنتی بعد از چند سال کی می خواهد بترکد .

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ