مخلفات

پنجشنبه ۱ دی ،۱۳۸٤

 

برای آخرین روز فصل انار

 

حریق خزان بود!

 

همه برگها آتش سرخ،

همه شاخه ها شعله ی زرد،

درختان ، همه دود، پیچان

                              به تاراج باد!

و برگی که می سوخت ،

                                  می ریخت،

                                                    می مرد.

و جامی – سزاوار چندین هزار آفرین-

                                      که بر سنگ می خورد!

 

فضا را ، صدای غم آلود برگی ، که فریاد می زد،

و برگی که دشنام می داد،

و برگی که پیغام گنگی به لب داشت

                                          لبریز می کرد.

و در چشم برگی که خاموش ِ خاموش می سوخت

نگاهی، که نفرین بر پاییز می کرد!

شب از جنگل شعله ها می گذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دودِ شب رو نهفتم

و در گوش برگی – که خاموش ِخاموش می سوخت- گفتم:

-مسوز این چنین گرم در خود، مسوز!

مپیچ این چنین تلخ بر خود، مپیچ!

که دستِ بیدادِ تقدیرِ کور،

ترا می دواند به دنبال باد،

مرا می دواند به دنبال هیچ !

 

 

فریدون مشیری

 

محمد
 
چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤

 

کلیمانجرو کوه پوشیده از برفی است که شش هزار متر ارتفاع دارد و می گویند بلندترین کوه افریقاست. قله شرقی آن ماسایی " نگاجه نگایی" یا خانه ی خدا نام دارد. نزدیک این قله لاشه خشک شده و یخزده ی پلنگی قرار دارد . کسی توضیح نداده که پلنگ در این ارتفاع دنبال چه چیزی بوده است.

 

قدیمی ترین فیلمی را که به یاد می آورم دیده باشم . برفهای کلیمانجرو است. خیلی وقت پیش ، تازه ویدئو آمده بود والبته ممنوع. از فیلم چیز زیادی یادم نیست : مردی بر روی تختی صحرایی دراز کشیده و کرکسانی که بر فراز سرش پرواز می کنند و خاطراتی که مرور می کند . سالها گذشت تا فهمیدم نویسنده داستان برفهای کلیمانجرو کسی است بنام: ارنست همینگوی . باز سالها گذشت که دو کتاب دیگر ازاو خواندم . پیرمرد و دریا و وداع با اسلحه. این آخری را خیلی دوست داشتم و مرا مجذوب کرد . مجموع این خاطرات همینگوی را جز نویسندگان محبوبم کرد .

بی حوصله بودم و خسته . از جلوی شهرکتاب می گذشتم. برای گذران وقتم رفتم تا کتاب ها را دیدی بزنم . چند ماهی بود تصمیم گرفته بودم کتابی نخرم . وقتی مجموعه داستانهای کوتاه همینگوی را دیدم . بی اختیار برداشتمش و فهرستش را نگاه کردم. درست آخرین داستان ، برفهای کلیمانجرو بود . یهو رفتم به چهارده پونزده سال پیش و فیلمی که دیده بودم . کتاب را خریدم آمدم خانه و شروع کدم به خواندن داستانها.

 

محمد
 
جمعه ٢٥ آذر ،۱۳۸٤

 

...و من نه فقط زنده ام ، یعنی پهنه ی من ِ خودم هنوز هستی ام را محدود می کند و آن را به خسوف می کشاند ،بلکه ، مثل هر آدم فانی دیگری ساعت مرگ خود را نمی دانم...

 

ولادمیر ناباکف-  دعوت به مراسم گردن زنی

 

محمد
 
شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٤

 

" توپ بولینگ رو نمیشه شِکوند ، زمینش رو هم نمیشه شِکوند ، اصلا تو بازی بولینگ چیزه شکستنی ای وجود نداره . حتی رکورد رو هم نمیشه شِکوند . "

عجب بازی خوبی، کاش زندگی هم مثل بازی بولینگ بود.

 

محمد
 
دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٤

 

...

ای جنگل ، ای همراز کوچک خان سردار!

همعهد سرهای بریده !

پر کرده دامن

از میوه های کال چیده !

کی می نشیند دُردِ شیرین ِ رسیدن

 در شیرِ پستانهای سبزت؟

 

ای جنگل ، ای خشم !

ای شعله ور چون آذرش ، پیرهن چاک !

با من بگو از سرگذشت آن سپیدار ،

آن سهمگین پیکر ، که با فریاد تندر

چون پاره ای از آسمان ، افتاد بر خاک!

 

ای جنگل ای پیر !

بالنده ی افتاده ، آزاد زمینگیر!

خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها.

ای جنگل! اینجا سینه ی من چون تو زخمی است.

اینجا ، دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد ،

                                                  دمادم.

ه.الف.سایه

 

همیشه سخترین ، تراژیک ترین ، سنگین ترین و زجر آورترین لحظه ای را که میتوانستم تصور کنم . لحظه جدایی دکتر حشمت از میرزا بود . همه تنهایش گذاشتند . همگی خسته و درمانده شده بودند ، رهایش کردند. یاران نزدیکش ، همانها که با او شروع کرده بودند ، در دشوار ترین لحظات تنهایش گذاشتند .تصور خداحافظی و نگاه ِ آخری که بین آندو رد و بدل شد تکان دهند ست . اصلا در چشمان هم نگاه کردند؟ او ماند و گائوک آلمانی که وفادارترین یارش بود . می گویند یازدهم آذر سالروز شهادتشان است . در میان سرما و برف در کوههای گیلان .آندو کنار هم . روحشان شاد.

 

محمد
 
یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٤

 

مرغ سحر ناله سر کن

 

رفتم و دیدم و لذت بردم. کنسرت دیشب آنقدر صحنه های بیاد ماندی داشت که تا مدتها یادش برایم لذت بخش است . کنسرت کم ندیده ام ولی این برایم تجربه ای دیگر بود .

 با تکنوازی علیزاده شروع شد . و حس و حالی که با تارش داشت و چه لذتی می برد و می بردیم با نوایش . آنجا که سر بر آسمان می کرد و برای لحظه ای چشمانش را باز می کرد، گویی چیزی می شنید و جوابش را با مضرابش می داد .

زیبا ترین صحنه ها را علیزاده و کلهر با هم خلق کردند . در دو سوی گروه نشسته بودند . علیزاده می نواخت ، نیم نگاهی به کلهر می انداخت و لبخند ریزی میزد، گو نه هایش کمی بال امی رفت لبهایش کمی از دو سو کشیده می شد ،چشمهایش برقی می زد و سرش را ناگهان بر میگرداند . موی بر بدنمان سیخ می کرد .در آنطرف کلهر که پیامش را گرفته بود ، شیدا می شد و با ابروانش جوابش را می داد و چه زیبا می داد .آدم با دیدن این صحنه می خواست فریاد بزند ، داد بزند بپرد بالای صحنه به بقیه هم بگوید : شما هم دیدید چه کردند؟ ببینید اینها چگونه با هم حرف می زنند ، چگونه به هم دل داده اند... و این صحنه بارها و بارها تکرار شد. ما نشسته بودیم و شاهد بودیم و حتی امان نمی یافتیم پلک بزنیم ، اشک بریزیم و یا دمی بزنیم... مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد...

در تمام طول کنسرت کلهر بر دو زانو نشسته بود و کمانچه خود را بر میان پا گذاشته بود. دیشب او ستاره بود. نمی دانم چرا حس کردم اضافه ترین چیز درین کنسرت صندلی ست . شاید زیبایی نشستن گروه بر روی صحنه مرا به این فکر انداخت . کلهر روی دو زانو نشسته و بود و مجنون وار می نواخت و می نواخت ، چه می گویم با کمانچه اش می رقصید ، حرکات شانه و گردنش آدم را از خود بی خود می کرد ، چشمهایش را می بست سر را بالا می داد و خودش هم همراه ما به نوای  سوزِ کمانچه اش گوش می داد . انگار این نواها از جای دیگری دارد می آید. دوربین ها بارها و بارها تصویرش را بزرگ نشان می دادند .آنقدر محو تماشایش می شدم که لحظه ای وقت نداشتم به آرشه کشیدنش نگاه کنم . فکر کنم برای همین بود که فیلمبردار هم از آرشه کشیدنش تصویر نمی گرفت .

صحنه ای بود که علیزاده تک می نواخت و بر اوج بود . کلهر در آنسوی گروه نشسته بود و سرش را بر کمانچه اش تکیه داده بود ، چشمها را بسته بود سر را همراه با مضرابهای علیزاده تکان می داد . آنها با هم – با ما- در ابرها سیر می کردند . مارا با خود بردند به آن لا مکان ها...

این اولین بار در عمرم بود که تصنیفی ساخته شده بود و من می شنویدم ، که شعرش را پیشتر ها خوانده بودم و لذت برده بودم و با آن زندگی کرده بودم . شعری از شفیعی کدکنی ، و چه زیبا ست : بزن آن پرده...نغمه سر کن که جهان/ تشنه آواز تو بینم/ چشمم آن روز مبیناد/ که خاموش/ درین سازِ تو بینم. چه زیبا نواختند و خوانند و به پایان بردند.

از شجریان و صدایش هیچ نمی گویم که همه گفته اند و هرچه بگویم کم گفته ام .

 

پی نوشت : کلی دوست و آشنا دیدم ولی هیچکدام به اندازه ی دیدن سیما و سامان بهم نچسبید. یه بحث کمی طولانی هم با کسی داشتم در باره حواشی کنسرت که اگر حالی بود می نگارمش.

 

محمد
 
سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤

 

الف- با هزار زحمت و با کمک یکی از دوستان که بلیط رزرو کرده بود. بلیطی پانزده هزار تومانی برای کنسرت شجریان ,علیزاده و کلهر گیرم آمد. گرچه بدنبال بلیطی ارزان تر بودم ولی گویا ارزانتر ها فروش رفته بود و می بایست خوشحال باشم که جزو شب زنده داران صف ها ی بلیط نبوده ام که آخر سر هم بلیطی گیرشان نیامده است . و خود را راضی کنم که یکبار در عمر اتفاق می افتد که پانزده هزار تومان خرج کنسرتی می کنم و به دیدنش می ارزد. و سعی کنم قیمت زیادش را فراموش کنم .

 

ب- در گشت و گذار اینترنتی ، سایتی را می بینم که بلیط کنسرت را خریدار است با قیمت پایه پنجاه هزار تومان . البته با توجه به نوع بلیط قیمت نیز فرق می کند. در جای دیگر صفحه بلیط را می فروشد . شماره تلفن همراهی هم گذاشته تا تماس بگیریم تا با قیمت روز بلیط را بخریم .قیمتی که تا صد و پنجاه هزار تومان هم رفته است. چه تجارت پر سودی.

 

ج- قیمت صد و پنجاه هزار تومانی را برای هر کسی از پدر و مادر و دوست و آشنا تعریف می کنم . اولین جمله ای که می گویند این است که : "من می فروختم " مخصوصا برای کسی که صد هزار تومان هم پول زیادی است . وقتی کسانی هستند که حاضرند اینهمه پول بدهند .خوب به ما چه .

 

د- تقریبا کسی را نمی شناسم که این موضوع آزارش داده باشد . همه از رویش طوری می گذرند که گویا امری بدیهی است .اولین چیزی که به مغز شان خطور می کند ، اگر قصد رفتن به کنسرت را نداشته باشند این است که به قیمت هرچه بالاتری بلیطشان را بفروشند. تازه بماند که گروهی نیز بخاطر سود این فروش قید کنسرت را زده باشند .راستش خریداران و فروشندگان هردو حالم را بهم میزنند. اگر کالایی حیاتی بود مثل دارو و غذا و... به خریداران نمی توانستم خرده بگیرم . ما را چه شده ؟ اینقدر طمع پول فرا گرفته ی مان که حاضریم از هر چیزی پول در بیاوریم . درست است گشنگی نکشیده ام و حال گشنگان و فقیران هم ممکن است درک نکنم . ولی مطمئنم تمام آنهایی هم که بلیط خریده اند گرسنه نکشیده اند و هیچکدامشان هم محتاج دویست هزار تومان نیستند . رک بگویم همه مان روحیه گدایی پیدا کرده ایم و حاضریم به خاطر پول هر کاری بکنیم . و بدبختی این است که برای همه این روند یواش یواش دارد جا می افتد.

 

ه- چرا اینها را گفتم ؟ نمی دانم. یکسری آدمها محکومند می کنند که چرت و پرت میگم. عده ای دیگر برای اینکه مرا نرنجانند چیزی نمیگویند . ولی در دلشان همان نظر گروه اول دارند . عده ای هم سرشان را به تأیید تکان می دهند ولی هرگز نمی فهمند که چه گفته ام و چند ثانیه بعد حتی کلمه ای را بیاد نمی آورند . عده ای شاید همذات پنداری کنند و بفهمند چه می گویم و با من موافق باشند ولی بازم اعتقاد دارند ارزش حرف زدن ندارد . به عقیده همه آنها من آدمی بیخودی هستم چون بیخودی شلوغ می کنم و حرفهام ارزش شنیدن هم ندارد. همه آنها احتمالا بلیط خود را در صورت عدم نیاز به  قیمت بالایی می فروشند. تعداد کسانی که حاضرند بلیط خود را به همان قیمت خرید بفروشند چند نفرند؟

 

ت- اگر دو رو بر خودمان را خوب نگاه کنیم. آدمهایی هستند که اکثر ما همیشه به آنها فحش می دهیم که آدمهای درستی نیستتد  . همه شان هم شاید در کارشان موفق باشند و وضع مالی و شغلی خوبی داشتند .راستش به این نتیجه رسیده ام که بیشتر این بدگویی ها و دشنامها بخاطر حسادت است که چرا او آنجا قرار گرفته است. و متأسفانه اکثر این افراد هم اگر در موقعیت آنها قرار می گرفتند ، همان کار های آنها را انجام می دادند . ولی چون موقعیت برایشان پیش نیامده ناراحتند و فحش می دهند. فرصت طلبی، نزول خوری، ربا، گران فروشی و صدها مفهوم دیگر فی نفسه دیگر بد نیستند ، فقط اگر ما نتوانیم و فرصت و شرایط آنها را نداشته باشیم و دیگران داشته باشند بد و مذموم است . دور بر خودمان را نگاه کنیم برای ما کسی که خوب پول در می آورد – ولو به هر طریقی- کسی که خوب مخ میزند-ولو هر کسی- کسی که به هر شیوه ای کار خود را پیش می برد ارزشمندند. ممکن  است بد وبیراهی به او بدهیم ولی در ته دلمان در ناخودآگاهمان از دوستی با او راضی هستیم . چرا که کسی که این کار ها را نکند در نگاهمان دست پا چلفتی است . دیده ام کسانی را که چه فحشها یی به رانت خوران و مختلسین و ... نمی دهند ولی وقتی موقع انتخاب شوهر شده ،با کسی ازدواج کرده اند که به همان شیوه ها پول در میاورد فقط چون رابطه ای ندارد مثل آنها پول پارو نمی کند وگرنه هیچ مشکل اخلاقی  ای ندارد که جای آنها باشد و آنگونه عمل کند که آنها می کنندو یا برعکس چه حرفهایی که پسران در مورد دختران نمی زدند ودر موقع انتخاب دوست دخترشان ، چه کسان را انتخاب کرده اند. جالب اینجاست که هیچکدام کم هم نمی آرند و کماکان توجیه می کنند. وسفسطه پشت سفسطه؟! همه اینها نشان دهنده این است که برای ما دیگر مفاهیم اخلاقی بی معنی اند .آن چیزهایی اخلاقی محسوب می شوند که قابل دسترس نیستند ولی به محض قابل دسترس شدن از دایره قید های ما بیرون می روند. قیدهای زندگیمان آن چیزهایی هستند که به آنها دسترسی نداریم وگرنه برای ما دیگر قید و اخلاق از این دست مفاهیم بی معنی اند. ( الان طوری شده که کسیکه از قید کمتری برخوردار است ارزشش بیشتر است)

 

ی-اینها که گفتم به این معنی نیست که من خود مبرا هستم . چرا که من نیز ممکن است در مصداقی دیگر از یک عملی مشابه همین کار را بکنم. ولی بدنبال این مصادیق می گردم که از خودم دورشان کنم . درباره دلالان چیزی نگفتم ،از قصد بود.

 

محمد
 
شنبه ٥ آذر ،۱۳۸٤

 

حواس پرتی

 

الف- ماشین را پارک می کنم و می روم تا کارم را انجام دهم . بعد از چهل و پنج دقیقه خیلی ریلکس بر می گردم ، کوچه شلوغ شده . در ماشین را باز می کنم ، تا استارت می زنم، یهو چند آدم عصبانی به شیشه می کوبند و بد و بیراه می گویند . هاج و واج پیاده می شوم . قیافه ام را که می بینند کمی آرام می شوند. تازه می فهمم چکار کرده ام . ماشین را درست وسط کوچه پارک کرده ام و راه عبور بقیه را بسته ام . هرچی فکر میکنم نمی توانم بیاد بیاورم که چه باعث شد اینطور پارک کنم . اصلا باورم نمی شود که من ماشین را اینطور پارک کرده ام . با قیافه ای شگفت زده عذر خواهی می کنم .

 

ب- ونک کاری دارم , تجریش سوار تاکسی می شوم . تازه وقتی تاکسی وارد شیخ فضل الله می شود می فهمم که تاکسی های آزادی را سوار شده ام . نمی دانم چه شده؟ اصلا نمی توانم بیاد بیاورم که کِی سوار تاکسی شده ام. مجبور می شوم بروم دانشگاه. ساعت چهار بعد از ظهر است. اینبار برعکس دفعه قبل که قضیه را برای  همه تعریف کردم شک دارم که بگویم . برای همین وقتی می پرسند چرا حالا آمدی دانشگاه ,می خندم.

 

آنقدر قضیه برایم مضحک است که نمی توانم درونه خودم نگهش دارم. شاید بازم ادامه داشته باشد آنوقت دیگه فکر نکنم مضحک باشه.

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ