مخلفات

شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٤

 

چیزی شبیه تاریخ مصرفه . چند شب پیش که جمع شدیم تا خوش باشیم .دوباره همان حس قدیمی به سراغم آمد. فاز زندگی و مناسبات و رفتارهایشان عوض شده . خیلی وقت می شد همدیگه رو ندیده بودیم . ولی با چند کلمه اول می شد فهمید که دیگه من در اون جمع جایی ندارم .نه اینکه ازاول در یک فاز بوده باشیم ،بلکه از اول هم بسیار اختلاف داشتیم . منظور اینه که دیگه کسی رو که با هاشون اختلاف داشته باشه نمی پذیرند . حرفها و رفتارها همگی نشان دهنده ی  نوعی تغییره . با توجه به تجربه ام احتمالا این آخرین باری بود که من دعوت می شدم یا آخرین باری بود که می رفتم. از ین به بعد همه چیز خلاصه میشه در یکسری خاطرات خوش گذشته . جدا شدن و گسستن خیلی سخته ، ولی معمولن قابل پیش بینیه . وقتی به گذشتم نگاه میکنم و کل آدمایی رو که میشناختم و دوستم بودن را تو ذهنم ردیف می کنم . به خودم حق می دم که به تمام دوستی هام – استثنا همیشه وجود داره - شک کنم و بترسم.به خودم شک کنم . می ترسم از روزی که این دوستان امروزم هم به آشنایانم تبدیل شوند ... این هم پایانیست .

محمد
 
جمعه ٢٧ آبان ،۱۳۸٤

 

 

پیرمرد نگاهی به ما سه تا میندازه و زیره لب چیزی میگه و رد میشه. از دوستام می پرسم ، من چه فرقی باهاتون داشتم ؟ ببینم خبریه؟ نکنه قراره ازدواج کنین؟ خنده ای عصبی می کنن .

پیرمرد با یه نگاه فهمید و من بعد ازچهار، پنج  ساعت حتی شک هم نکردم. میفهمم که حرف از اینا هم گذشته. یکیشون میگه ، یه نگاه تو آینه بکنی فرقت رو با ما می فهمی. شب میرم روبروی آینه می ایستم . موجودی پریشون و کَل کثیف. بدون هیچ دغدغه و مسئولیت و قیدی ....

 

محمد
 
پنجشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٤

 

 

بدترین اتفاقی که می تونه بیفته اینه که حس کنی از سوی نزدیکترین دوستات داری تحمل میشی. یکجور حسه فراموش شدگی . اینکه بجای علاقه ، رودربایستی باعث تداوم دوستی شده .

 

محمد
 
یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٤

 

 

یک پایان خوب بر چند هفته ی بسیار بد : اول بخوابی بعد دراز بکشی.

محمد
 
دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤

 

نشسته ام درانتظارِ این  غبار بی سوار

دریغ کس شبی چنین سپیده سر نمی زند

 

زندگی بعضی اوقات یه وجه غالب داره : انتظار . بعضَن میدونی متنظر چی هستی : اینکه یکی بیاد ، یا زنگ بزنه، یا فلان اتفاق بیفته و... تمام روز با اون سر می کنی میشینی و تمام جوانب قضیه رو می سنجی - اگه فلانی زنگ زد،این رو بهش می گم ، اینطوری میگم , اگه اینو پرسید ، تو جوابش اینو می گم...- یکجوری می خوای  غیر مستقیم برسونی که منتظرش بودی ، ولی در عین حالم خودتو بیخیال بگیری. ولی زمان موعود که فرا می رسه تمام چیزایی رو که رشته بودی ، پنبه میشه . هیچکدام از حرفهایی که می خواستی بزنی گفته نمیشه . حرفهای کاملا معمولی زده میشه و تمام. بعدش تو می مونی و ناکامی بعد از انتظار.دوباره از اول شروع به تخیل می کنی. و این ادامه داره مگر اینکه از هپروت بیرون بیای و وارد جهان واقعی بشی . بعضی وقتها می دونی منتظر چی هستی . ولی هی خودتو می خوای گول بزنی که منتظر چیزه دیگه ای هستی . شروع به خیال پردازی  می کنی.از هیچ همه چیز می سازی وخودتو مشغول میکنی.  بعضی وقت ها هم خود انتظار مهمه. نفس اینکه منظر باشی برات مهمه. سعی می کنی  تنهاییت رو با این انتظار پر کنی. چیزی به این انتظار پایان نمی ده .

 ولی بهر حال روزی می رسه که خسته میشی ، می خوای به این انتظار پایان بدی . بهش فکر نکنی . این فراموشی می تونه دوره ای باشه :  فراموش می کنی منتظر هستی – یا سعی می کنی فراموش کنی –مدتی استراحت می کنی و تجدید قوا . تا دوباره برای انتظار آماده بشی . تا دوباره منتظرش باشی؟!مجبوری برای اینکه همیشه منتظر باشی مدتی فراموش کنی...

تمام روز سعی می کنی بهش فکر نکنی .سرتو با چیزای مختلف گرم می کنی ، ولی اون  همیشه باهاته. بدترین قسمتش وقتیه که میری تو رختخواب که بخوابی . دیگه مسئله ای نداری که سرتو باهاش گرم کنی . این انتظار مثل خوره میفته به جونت ، کاریش نمی تونی بکنی ،فقط باید دعا کنی زود تر خوابت ببره. بعضی ها برای جلوگیری از عذاب درون رختخواب ، شب زنده دار میشن .اینقدر شبها بیدار می مونن، تا بدون هیچ اراده ای به خواب برن...

محمد
 
پنجشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٤

 

 

...در بیشتر مردمی که در جامعه های نوین (سرمایه داری) زندگی می کنند، محرک اصلی در صرف هزینه ِ بیش از حد نیاز جسمی ، کوشش آگاهانه برای برتری جستن در گرانبهایی مصرف نمایان  آنها نیست ، بلکه تمایل در جهت خو پذیری با شیوه و معیار آراستگی و تجمل متداولی است که بر حسب کمیت و کیفیت کالاهای مصرف شده صورت می گیرد. ... پذیرش کاستن از سطح هزینه مصرف  ، بسیار دشوارتر از افزایش سطح متداول مصرف بر اثر دسترسی به ثروت بیشتر است . بررسی ها نشان می  دهند که بسیاری از موارد صرف هزینه معمولی زندگی، تقریبا بکلی ولخرجی هستند ، وفقط اگر در شاخص اگر در شاخص مصرف تجملی جایی داشته باشند ، افتخار آورند ...

 

تورستین وبلن – نظریه طبقه مرفه

محمد
 
یکشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٤

 

فتح سرزمین ها، که اغلب مفهومش ، آنها را از چنگ دیگران به در آوردن است ،زیرا که چهره شان رنگ چهره ما ندارد و یا دماغشان اندکی پهن تر از دماغ ما است ؛ چون نیک بنگری چندان هم کار شایسته ای نیست . آنچه که به این کار اعتبار می بخشد پندارِ نهفته در آن  است . قصدی که پشت آن پنهان است ، اعتقادی نه از سر خودخواهی یا تظاهری برخاسته از احساس – بلکه اعتقاد به آنچه خود ساخته ای در برابرش به زانو افتاده ای و در راهش قربانی داده ای...

جوزف کنراد،قلب تاریکی

 

خیلی وقت بود ، حرف ، سخن یا موضعگیری ای نشنیده بودم که تحت تأثیرم قرار بده . ولی پختگی ِ این حرفِ صائب عریقات واقعا مَنو گرفت. می شد از پَسِش تجربه همه ی سالهای مبارزه اش را درک کرد. اینجور جاها ست که  فرق آدما مشخص میشه:

بهتر است از اضافه کردن فلسطين به نقشه جهان صحبت کنيم تا حذف اسرائيل از اين نقشه.

 

محمد
 
دوشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٤

 

 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر ، درها بسته ،سرها در گریبان ،دستها پنهان؛

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلتهای بلورآجین ،

زمین دلمرده ،سقف آسمان کوتاه،

غبار آلوده مهر و ماه،

...

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ