مخلفات

پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٤

 

اگر تند رفتم، آرام بخوانید

 

همه مان گرفتار ، نوعی حس هستیم . نوعی حس برتری جویی , تفاوت جویی ، جلب توجه طلبی ... آنقدر این مفاهیم با هم مخلوط شدند که تمییز دادنش برایم مشکل شده . همه شان همراه با یک طغیان و فریاد همراه است، اینکه همه ببینند و بفهمند . ولی از سوی دیگر ، خودمان را بی خیال نشان دهیم ، گویی که نظر و نگاه دیگران هیچ ارزش  و تأثیری بر نحوه رفتارمان ندارد . اگر با سئوالی مواجه شویم که چرا اینطور کردی ؟ چرا اینطور گفتی؟ چرا .... جوابی داریم که من اینگونه ام ، برایم مهم نیست بقیه چه فکر می کنند . این سئوال و جواب ، بی معنی است . چرا که هم سئوال کننده جواب را می داند –گرچه امیدی عبث دارد که جواب دیگری بشنود –  و هم سئوال شونده می داند که جوابش ، پاسخ سئوال نخواهد بود . این حسهای مخلوط شده  برایمان ارزش شده ، طغیان و فریادمان در حد ممکن اینگونه نیست که  داد بزنیم ، آهای مردم من متفاوتم ، من فرق دارم ... بلکه بسیار هوشمندانه دنبال راههای کسب تفاوت می رویم که تأثیری عینی و ذهنی بر دیگران بگذارد و در عین حال خودمان را مبرا کنیم از اینکه عمدا اینکار را انجام می دهیم. این هوشمندی ماست؟! در پس همه این حسها یک عنصر به طور پنهان ، برایم نمایان است : بی قیدی . اینکه هرچه بیشتر بتوانیم به مخاطبانمان بفهمانیم ما بی قید تریم ، محدودیتهای کمتری نسبت به دیگران داریم ، با هر مسئله ای بازتر از دیگران برخورد می کنیم . تابویی در زندگی نداریم . همه و همه ما را درگیر خود کرده است. اشتباه نشود ! حرفم در مورد بی قیدی نیست . بلکه  نشان دادن بی قیدی است. اکثرمان بیشتر از آنکه در زندگی بی قید باشیم ، در تظاهر کردن بی قیدیم . می دانیم که با بی قیدی نمی توان زندگی کرد ، ولی می خواهیم نشان دهیم که بی قیدیم... این تظاهر به بی قیدی که نتیجه اش همان حسهای  مخلوط شده است ارزش زندگی ما شده است. جالب این است که هر یک از ما تظاهر دیگری را به بی قیدی  تحسین می کنیم . این تحسین کردن از سکوت کردن در برابر عمل او می تواند باشد تا همراهی کردن با او. این تظاهر به بی قیدی برای هر کسی درجاتی ، و روشی دارد. برای من فرقی بین کسی که با یقه های بالا زده –کانتونا یی- کروات زده تا جلب توجه کند و بی قیدی خود را نمایان کند یا کسی که لباس خاصی پوشیده یا کسی که در حضور دیگران پکی به سیگار می زند وجود ندارد . قبول دارم که تظاهر به بی قیدی درجاتی دارد ولی نفس این رفتارها وهزاران تا ی دیگر را یکی می دانم. برعکس اولی سیگار کشیدن مثل بسیار رفتارهای اجتماعی برایم پیچیده است . هیچ تحلیل یکتایی را با این ذهن ناقصم نتوانستم پیدا کنم تا سیگار کشیدن را توجیه کند . چرا که خود سیگار کشیدن نیز درجاتی دارد و مفهوم زمان و مکان درآن بسیار تعیین کننده است. ولی حالت خاصی را همیشه در نظر دارم که همه مان نیز زیاد با آن برخورد داریم: در جمعی نشسته ایم ، سیگاری ای در میان ما نیز هست . به رسم عادت سیگاری روشن می کند . آدمهایی در این جمع هستند که عادت به سیگار کشیدن ندارند . ولی به دلیلی – یا تعارف شخص سیگاری ، یا هوسی...- سیگار را می گیرند و پکی به آن می زنند  - شاید  هم سیگار کاملی را بکشند . این عمل آنها برایم هیچ توجیهی جز همان تظاهر به بی قیدی ندارد که درون یکی یا چند تا از همان حسها تبلور می یابد . ته قضیه چیزی جز این نیست که می خواهند به بقیه آدمهای جمع یا عابران گذری بفهمانند که ما آزاد از هر قید هستیم – همان چیزی که در مفهوم عامیانه ی روشنفکر درک می شود- و گرنه توجیه هاتی از این قبیل که ،سیگار آرامش می دهد ، سر درد را تسکین می دهد و... برایم بسیار بچه گانه است . چراکه هم ما و هم خودشان می دانند که اینها دلایل اصلی عملشان نیستند . این ارزش ِ تظاهر به بی قیدی است که به انجام آن وادارشان می کند. نمی خواهم زیاده روی کنم ولی پیام غیر مستقیمی نیز دارد  : کسی که بی قیدی برایش ارزش نشده ،انسانی عقب مانده است . در واقع هرگونه رفتاری محدود کننده شخص باشد نوعی ضد ارزش به حساب می آید. این ضد ارزش را به گونه های مختلف بر سر مان ممکن است بکوبند . مثالهای مختلف دیگری می توان زد . این نکته را همه به خوبی می دانیم که همیشه استثنا وجود دارد .ترس من از سیگار کشیدن و ... نیست که همگی مصداق هستند .ترسم از این میل رو به فزاینده ی تظاهر به بی قیدی است که ارزش شده  و ما بدون اینکه به آن فکر کنیم  تمام حرکات و سکناتمان را تحت شعاع قرار داده . از آخر این راه می ترسم.

 

پی نوشت : تأکید می کنم که در باره تظاهر به بی قیدی نوشتم نه ، بی قیدی ؟!

 

محمد
 
شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٤

 

اگر مرگ  داد است , بیداد چیست

 

یکی از علایقم در کتاب خواندن ؛ خاطرات شخصی است . مخصوصا خاطرات شخصی چریک ها . وترجیحم البته چریکهای ایرانی است . از این خاطرات زیاد خوانده و شنیده ام و جذابیت خاصی برایم دارد. خاطرات و آرمانها ی انسانهایی که روزگاری همه چیز را دگرگونه می خواستند و حالا پس از سالیانی به یاد همه مشقات و سختی های آن سالهای دور خود می افتند . یاد دوستان نزدیکشان می افتند آنانی که دیگر در بینشان نیستند . می توانم از پس خواندن و شنیدن این خاطره ها شادیها ، غمها ، ترسها ، جسارتها و شعور شعفهای آنان را درک کنم . بفهمم که در یادآوری این خاطرات کجا ها بغض کرده اند ، کجاها گریسته اند ، برای چه کسانی دلتنگ شده اند و...  می دانم که چه کار دشواریست این یادآوری ، یادآوری ای که تلخی هایش بیشتر از شادی هایش است . ... آدمهای زیادی را در دور بر خود دیده ام که از این دست خاطرات بسیار دارند. اصرارهای من در بازگو کردن این خاطرات همیشه بی نتیجه بوده ؛ آنها یا احساس گناه از زنده ماندن خود می کنند- که عمرشان شش ماه بوده- یا گذشته خود را به زور می خواهند فراموش کنند ، چرا که به همه آرمانهای خود و دوستانشان پشت کرده اند ، و یا طاقت یادآوری گذشته را ندارند... . روح زمانه عوض شده دیگر کسی نیست که آنها را بشناسد و درک کند . برای همین وقتی کتاب دادِ بیداد را تو کیف یکی از دوستام دیدم شگفت زده شدم. جرأت نکردم بپرسم که چرا آنرا می خواند ؛ چرا که ترسیدم جوابی بشنوم که نامید شوم ، ولی شادیم را نتوانستم پنهان کنم . برداشتمش و چند ورقی را از آن نگاه کردم. سه ، چهار هفته پیش شروع کرده بودم که بخوانمش ولی نتوانسته بودم ، گرچه از این خاطرات زیاد شنیده بودم ولی هر خاطره اش را که شروع بخواندن می کردم ، توان ادامه دادن را نداشتم ، نمی دانم بخاطر اوضاع و احوالم بود یا چیز دیگر که تحمل آن همه خشونت را نداشتم .تنها خاطره ای را که کامل خواندم ؛ خاطره ای بود از سیمین . کنجکاو بودم , در تمام این سالها لطف الله میثمی را دیده بودم و ماجرایش را بارها شنیده و خوانده بودم ، ولی در این داستان خانم دکتری هم بود که باردار بود ، که هیچ چیز دیگری از او نمی دانستم ، همیشه دوست داشتم بدانم که بر او چه رفته است ، داستان را از زبان او بشنوم ، بعد از آن واقعه او چکار کرده است... برای اولین بار خواندم و به زحمت تحمل کردم تا این کنجکاوی طولانی ام ارضا شود . ولی هیچکدام از دیگر خاطرات را نتوانستم به پایان ببرم . کتاب را بگوشه ای نهادم .

دیشب بعد از اینکه بار دیگر کتاب را در کیف دوستم دیدم . نتوانستم طاقت بیارم , به اجبار نشستم و تا صبح بسیاری از خاطراتش را خواندم...

 

محمد
 
چهارشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٤

 

« تعجب می کنم از انسان گرسنه ای که با شمشیر آخته بر همسایگانش نمی شورد »

ابوذز غفاری                   

 

این جمله را خیلی وقت پیش ، جایی خوانده بودم . یک جور حس و معنایی داشت که هنوز هم در ذهنم باقی مانده است . مرا در تناقضی گیر می اندازد ، که رها نمی شوم . پس از مدتها بحثی میان من و دوستم درگرفت که دوباره بیاد این جمله افتادم . کمی بعد به آن فکر می کردم ،دیدم این تناقض ذاتی خودمم است .

جامعه ای را می بیتم که هر روز به اختلاف طبقاتی آن افزوده می شود . هر روز مصرف گرایی بیشتر می شود . مردمانی که شخصیت و مفهومشان را می بایست بر سر دیگران بکوبند . همه چیزشان خلاصه شده در طرز لباس پوشیدن و ماشینی که سوار می شوند . گویی رسالتی دارند که به بقیه بفهمانند « من دارم و می توانم » . با انگشت نما شدن در جامعه لذت می برند . دوست دارند گرانترین و نایابترین چیزها را داشته باشند . همه هدف زندگیشان این شده است که فرقشان را با بدنه جامعه فریاد بزنند. این میل افراط گونه به تظاهر بقیه طبقات جامعه را نیز درگیر کرده . وقتی در جامعه ای ارزش بجای کار مصرف باشد ، آن جامعه از نظر من جامعه ای بحرانی است . ( اگر خیلی بخواهم تند بروم محکوم به فنا ) چون در آن جامعه هیچ کس نسبت به کاری که می کند ارزش قائل نیست ؛ همه ارزش را در آن می بینند که مصرف زندگیشان طوری باشد تا به چشم بیاییند . هر چه گرانتر باشد , ارزشش بیشتر است . همه قدم در راهی می گذارند که ظاهرشان را هر چه بیشتر به کسانی نزدیک کنند که مصرفگرایی بیشتری دارند ( طبقه مرفه ). اینجاست که مفهومی به نام « قناعت » دیگر هیچ محلی از اعراب ندارد . همه می خواهند آن چیزی بنمایانند ,که ارزش شده است . مجبورند لباس هایی بپوشند که توان مالی خریدشان را ندارند , بجای رسیدگی به وضع بهداشتی خود ، ماکرو فر می خرند و آن را در موقعیتی قرار می دهند تا کاملا به چشم بیاید . سعی می کنند خود را با آخرین مد های رایج هماهنگ کنند . و جالب اینجاست که توانایی این هزینه های اضافی که بر خود تحمیل می کنند را ندارند ، برای همین دست به دامن وسایل قلابی یا مشابه ( همان چیزهایی که بازار مشترک می نامیم ) می شوند و عقده جنس اصل را همیشه با خود دارند . این جامعه بیمار است چون اصالت را از کار گرفته و به مصرف داده . هیچ کس نسبت به کاری که انجام می دهد افتخار نمی کند , کار را بخاطر کار نمی کند بلکه بخاطر مصرف می کند . برای همین است وقتی در خیابان های این شهر راه می روی از تجریش و ونک و ولیعصر تا شوش و انقلاب و ... تیپ دخترها و پسرها ، نحوه پوشش و رفتارشان را نزدیک هم می بینیم . می بینیم تمام اینانی که عصرها خیابانها را گز می کنند یا کنار خیابان منتظر ماشینی که سوارشان کند ویا ... همه شبیه هم شده اند ؛ در واقع همگی تلاششان را می کنند تا شبیه هم بشوند ، بستگی به وضعیت مالی و طبقاتیشان لباسهایشان , مدل موها یشان و... فرق دارد .

آگاهی به نظرم نقش مهمی دارد . این آگاهی ممکن است بواسطه تحصیلات بدست آمده باشد و یا به واسطه نقش تربیتی خانواده . کسانی هستند که نسبت به جایگاه اجتماعی و طبقه خود به یک آگاهی ای می رسند . اینان کسانی هستند که قناعت را فراموش نکرده اند . و چیزهای دیگری برای « ارزشمند » بودن دارند . بخشی از طبقه متوسط شهری را من جز این دسته می دانم که سعی می کنند هویت خود را در بین این فشار بیرونی حفظ کنند .

گرچه نشانه هایی را هم میبینم نا امید کننده - که اینان نیز در حال استحاله شدن هستند .

پس از این مقدمه نسبتا بلند می خواهم بگویم  ، اگر در خیابان دیدیم که کسی یکدفعه بر روی الگانسی  خطی کشید چگونه برخورد می کنیم ؟

می خواهم صریح بگویم که ناراحت نمی شوم ، ته دلمم خوشحال می شوم . بنظرم این بازی ایست که همان الگانس سوار شروع کرده و نتیجه اش همین شده . اینجاست که من دچار تناقض می شوم , واقعا حق با کدام یک است؟ آن فرد به حریم خصوصی الگانس سوار تجاوز کرده . پس محکوم است. ولی واقعا محکوم است ؟ از نظر من آن الگانس سوار هم به حریم عمومی همه ما تجاوز کرده . او با کالای مصرفی گران قیمتش ، به همه ما دارد ارزشی را تحمیل می کند اینکه من دارم و می توانم . در این جامعه که همه به سمت ارزشهای مصرفی پیش می روند این رفتار ها را طبیعی می دانم .من طبیعی می دانم افرادی که توانایی مالی خرید این کالاهای مصرفی را ندارند و به نوعی برایشان عقده شده . و جامعه همیشه بخاطر طرز لباس و وضعیت فیزیکیشان تحقیرشان کرده است و همیشه سنگینی نگاه دیگران را حس کرده اند . اینگونه برخورد کنند آنها بر نماد این مصرف گرایی می شورند ؛ چون عامل بدبختی  خود را در آنها میبینند . راستش ترسی نیز دارم ، جامعه احتیاج به آرامش دارد تا پیشرفت کند . و این تشنج ها مانع پیشرفت هستند . می ترسم که این شوریدن ها از کنترل خارج شوند ، آن وقت نه تنها آن الگانس سوار که حتی خود آن فرد نیز امنیتی ندارد . ولی کمی عدم امنیت را بد نمی دانم ، اینکه الگانس سوار از ترس این عدم امنیت مجبور شود الگوی مصرفی خود را تعدیل کند بد نیست. ولی آیا این اتفاق می افتد؟ این تناقضها ست که مرا دچار تردید می کند که قضاوت کنم .

ولی هرچه در دور بر خود می بینم همه چیز و همه کس حتی خود من داریم این فشار فزاینده مصرفگرایی را می پذیرم . همه ما داریم می پذیریم که کالاهای مصرفی خود را به رخ دیگران بکشیم . همه ما پذرفته ایم که برای اینکه احترمی داشته باشیم می بایست مدل مو، لباس ، مانتو ، روسری  ، کفش ، جوراب ، موبایل و .... باید نوع خاصی باشد . این ظاهر گرایی پایانی دارد؟

 

محمد
 
سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٤

 

یک روز جهنمی

 

حوصله ام سر رفته , حالم خوش نیست . می شینم روبروی تلفن و بهش زل می زنم . دنبال بهانه ای می گردم که به کسی زنگ بزنم , هی فکر می کنم , نمی خوام وقتی بهش زنگ زدم حرفی نداشته باشم و زود قطع کنم . ولی بیشتر از اینکه به این موضوع فکر کنم ،حواسم جای دیگه ایه . خسته میشم ، میرم ساز بزنم ولی حواسم اینقدر پرته که اصلا نمی فهمم چی میزنم .حالم از ساز زدنه خودمم بهم می خوره .

روی تختم دراز می کشم تا به آهنگی گوش بدم , ولی حوصله اون رو هم ندارم .ضبط رو خاموش میکنم و بر می گردم رو تخت دراز می کشم و به سقف نگاه می کنم . منتظرم که یکی زنگ بزنه ، خدا کنه دنبال بهونه نگرده فقط زنگ بزنه ...

 

محمد
 
دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

شب است و غم گرفته چارسویم .

بیا ای دوست ، بنشین روبرویم .

بیا تا قصه غم را و شب را ،

اگر خوابت نمی آید ، بگویم ؛

م.اخوان ثالث

 

کسانی را در اطراف خود داری که خیلی برایت مهم هستند , روابطی در طول زمان شکل گرفته . دوستشان داری و دوستت دارند . روزی می فهمی که تورا نمی شناسند ، فشار غمها و خستگی ها و اضطرابهایت برروی آنها  خیلی سنگینی میکند , شوخیهای زیادی با آنها کرده ای که ناشی از ناراحتی ات بوده و آنها را آزار داده , بار تحملت برای آنها خیلی سنگین شده , کمیتت برایشان زیاد شده ولی کیفیتت کم ، ... همه وهمه آنها را بجایی می رساند تا نخواهند دیگر ترا ببینند. می شکنی؟!

می دانی که مشکل از درونگرایی خاصی است که داری , ولی توضیح آن بسیار دشوار است , چرا که درکش بدون تجربه زندگی کردن با آن بسیار مشکل است. حق را به آنها می دهی ، می توانی تصور کنی که در این سالها چه تصور کرده اند : هیچگاه نتواستی ابراز احساستی کنی تا آنها را به دوستی خود مطمئن کنی ، آنها همیشه با تصوری ناشی از تردید با تو دوست بوده اند که آیا تو نیز با آنها دوستی؟ هیچگاه نتوانستی انتظارات معقولشان را برآورده کنی ، همیشه در تصورشان غیر قابل پیش بینی بوده ای ،  هیچ وقت نتوانستند بر رویت حساب کنند . درست در لحظاتی که انتظار کار خاصی را ازت داشته اند کار دیگری انجام داده ای. هیچ فاکتور دوستی را برای آنها نداری.

اولین نتیجه درون گرایی ,تنهایی است . آنها مواقعی حساس در زندگی ات ترا بسیار یاری داده اند ,تنهایت نگذاشتند , مواقعی که می خواستی به درون خودت فرو بروی بزور دستت را گرفته اند بیرونت کشیده اند , می فهمی که چه فشاری را تحمل کرده اند . ارزش کارشان را درک می کنی ، ولی هرگز نتوانستی آنگونه که در درونت ستایششان کرده ای ,تشکر کنی . مواقعی که آنها را غمگین دیده ای  , واقعا ناراحتی  ولی نتوانستی کمکشان کنی , شاید می توانستی کمکشان کنی ، شاید می بایست با آنها حرف می زدی ، می خواستی ولی هر بار نمی توانستی ، می پنداشتی دوستانی نزدیک تر از تو هم به آنها هستند و تو آنجا اضافه ای . سعی می کردی لودگی کنی تا غمشان را فراموش کنند , فکر می کردی حداقل کاری است که از عهده ات بر می آید. می توانی تصور کنی که آنها هیچگاه نفهمیدند که تو چقدر از ناراحتیشان غمگین شده ای و چه عذابی کشیده ای  که نتوانستی کمکشان کنی . حق دارند که به دوستی شان با تو شک کنند .

تنهایی یک رابطه دو سویه بوده که بخشی اش مربوط به خودت است : اینکه همیشه آخرین نفری بودی که از اتفاقات بین دوستانت آگاه می شدی , اینکه با همه بوده ای ولی با هیچ کس نبوده ای و ... ولی وقتی به عقب نگاه می کنی  می بینی بیشترش تقصیر خودت است : تلاشهای آنها را برای اینکه ترا تنها نگذارند بیاد می آوری ولی پاسخهای سرد خودت را . گرچه در شاکله درونگرایی تو آن پاسخها بسیار گرم است ولی در جهان بیرون بسیار سرد است. تو نتوانستی خودت را از درون خودت بیرون بکشی ، پس دیگران گناهی ندارند . آنها بسیار بیشتر از آنچه نسبت به تو وظیفه داشتند عمل کردند ، کاش می توانستی به آنها بگویی که با تمام وجود ارزش کارشان را درک کرده ای , بیش تر از آنچه می پندارند دوستشان داری . باید بتوانی با آنها حرف بزنی و همه اینها را بگویی . می توانی؟!

 

محمد
 
یکشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٤

 

قاصدک

 

 قاصدک ! هان , چه خبر آوردی ؟

از کجا , وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی اما , اما

گرد بام و درِ من بی ثمر می گردی.

 

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و و دیاری باری,

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس,

 برو آنجا که ترا منتظرند.

قاصدک !

در دل من همه کورند و کرند.

 

دست بردار ازین در وطن خویش غریب .

قاصد تجربه های همه تلخ ,

با دلم می گوید

که دروغی تو دروغ ؛

که فریبی تو فریب .

 

قاصدک ! هان , ولی...آخر...ایوای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با تو او ,آی کجا رفتی؟آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟

 

قاصدک !

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.

 

م. اخوان ثالث

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ