مخلفات

پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

خیانت , بخش دوم - تاریخ

 

" ایرانیان همیشه خوب بوده اند و همیشه باید خوب باشند "

 

آدمها از تاریخ آن چیزایی را برداشت میکنند که دوست دارند , کم و بیش این در مورد همه صدق می کند. لزوما هم در پی این نیستند که تحریفی را شکل دهند بلکه سیر وقایعی را که اتفاق افتاده جوری کنار هم می چینند که خواننده را به برداشتی متفاوت از اصل موضوع می رساند . برای همین هم خواندن تحلیلهای تاریخی  امر مشکل وچالش برانگیزی است . مقایسه دوره های تاریخی با هم لزوما به این معنا نیست که شباهتی باهم دارند بلکه بیشتر برای یاد آوری و درسی است که باید بگیریم . امام علی سخنی دارد که معمولا مواقعی به یادش می افتیم که نا امیدیم و احساس شکست می کنیم :لیاقت مردم به اندازه ی حاکمانی است که بر آنها حکومت می کنند . به نظرم اگر آن وقتی که شور و شوق داریم , احساس پیروزی می کنیم , می خواهیم همه چیز و همه کس را تغییر بدهیم و از همه مهمتر امید داریم ؛ به یاد این جمله بیفتیم آنوقت است که به جای فکر کردن به تغییر حکومتها و حاکمان, به فکر تغییر مردمان خود می افتیم . چرا که تغییر دومی  اولی را نیز در پی دارد. در تمام طول تاریخ بجای اینکه با استبداد بجنگیم با مستبد جنگیدیم . برای همین هم پس از هر پیروزی  , مدتی می گذرد و دوباره همان روابط و فضا ایجاد می شود , آنوقت ما که وقت و انرژی را گذاشته بودیم و هزینه کرده بودیم تا شرایط را تغییر دهیم . ناامید می شویم و به همه چیز و همه کس دشنام می دهیم .به مردمان هم عصرمان دشنام می دهیم و تحقیرشان می کنیم که لیاقتی بیشتر از این ندارد . درست است , ولی ما نیز در انتخاب مسیرمان اشتباه کرده بودیم , ما بجای اینکه با مستبد بجنگیم می بایست با استبداد می جنگیدیم یعنی با خودمان با مستبد وجودی خودمان باید همه را بسیج کنیم برای این مبارزه . چه زیبا گفت : " هر انقلابی قبل از آگاهی , فاجعه است. "

می خواهم برگردم به موضوع خیانت ,اینکه چرا باید همیشه ما مردمان پاکی باشیم و دولتمردانمان خیانت کار ؟ چند نفر از ما اگر جای دولت باشیم این خیانتهایی که به آنها منتسب می کنیم را انجام نمی دهیم؟... سه دولتمرد داشتیم که اصلاح طلب و دموکرات بودند , مخالف حرکتهای سریع و تند , مخالف هر گونه تشنج و.. هر سه به نوعی توسط مردمان هم عصرشان به زیر کشیده شدند , اشتباه با آنها بود یا با مردم ؟

اولی دکتر مصدق بود , مردمی که تا صبح 28 مرداد به نفع او شعار می دادند ,به ناگهان در عصر همان روز بر علیه او شعار دادند کودتا انجام شد , همه با خیال راحت در خانه های خود نشستند , مگر وظیفه و قرار ملت با مصدق این نبود که پشتش باشند؟ , مگر او بخاطر این مردم نفت را ملی نکرده بود ؟ پس چه شد ؟ درست جایی که می بایست از او حمایت می کردند پشتش را خالی کردند . آیا مصدق را باید به خیانت متهم کنیم که نتیجه اعمالش این شد که مردم به کودتا اعتراض نکردند؟! مصدق چه کار کرد ؟  او دو برنامه داشت , ملی کردن صنعت نفت و اصلاح قانون انتخابات . بر این دو نیز تا آخرین روز پای فشرد . او خود خوب بهتر از تمام منتقدانش می دانست که مشکل اصلی همه استعمار و استبداد است .  می دانست که دربار , فاسد است . ولی برای مبارزه با استبداد می بایست  مردم آماده شوند , مردم باید می دانستند برای چی با شاه می جنگند .مصدق تا آخر بر قانون اساسی مشروطه التزام داشت . مگر او نمی دانست شاه خود مسبب بدبختی های مردم است . پس چرا بعد از کودتای 25 مرداد که شکست خورد , تمام اطرافیانش را از شعار های ضد شاه و سلطنت منع کرد گرچه گوش کسی شنوا نبود - ؟ چرا مخالف جمهوری خواهی بود ؟ مگر همان شعار های تند باعث تحریک مردم نشد . مردم تحریک شده ای که دیگر هیچ کنترلی بر آنها وجود نداشت , مگر انگلیسیها از همان جو ضد سلطنت استفاده نکردند و خطر گسترش کمونیست را در ایران بزرگ کردند , گفتند که اوضاع از دست مصدق هم خارج شده است , مصدق دولت را به توده ای ها می دهد .مگر احساسات مذهبی مردم را بازی ندادند تا همان مردم از ترس کمونیستها در خانه هاشان بمانند تا کودتای 28 مرداد پیروز شود. اینجا کی گول خورد؟ کی جا خالی کرد ؟ اگر قرار به خیانت باشد کی خائن است؟ راستش من با وجود اشتباهی که ملت اینجا مرتکب شده است باز آنها خائن نمی نامم . چرا که آگاهی در مردم کم بود , مصدق تمام تلاشش را کرد تا جامعه تنش نداشته باشد تا بتواند آگاهی اجتماعی را افزایش دهد , بتواند مردم را به جایی برساند تا به حیله ای , فریب نخورند . آیا باید مصدق را خائن بنامیم چرا که بر ضد شاه چیزی نگفت؟ چرا که بر دست ملکه بوسه زد؟ الان پس از پنجاه سال بهتر می توانیم قضاوت کنیم که منش او بهتر بود  یا توده ای هایی که او را به خیانت متهم کردند ,یا روحانیون و مردمی که گول انگلیس و آمریکا را خوردند .کم نبودند کسانی همان موقع  که مصدق را آمریکایی می پنداشتند ,کودتا را کار خود او می دانستند. الان آنها کجا هستند؟

بعد از مصدق , امینی بود که باز مردم با این اتهام که او آمریکایی است بر علیه اش شعار دادند و آنقدر شعار دادند تا شاه از خدا خواسته او را برکنار کرد تا سلطنت مطلقه داشته باشد. مگر امینی چه می گفت او می خواست قانون اساسی مشروطه را اجرا کند ,شاه باید سلطنت کند نه حکومت. واین بار نیز مردم ,بر علیه خود کار کردند.

بار سوم دولت بازرگان بود , آمده بود تا پس از یک انقلاب اصلاحات کند ,هرچه فریاد زد که من یک ماشین ژیانم از من توقع بولدوزر نداشته باشید ,کسی بود که گوش دهد؟ آن روزها توهم تغییر دادن جهان همه را فرا گرفته بود .اصلاحات گام به گام بازرگان را محافظه کاری می دانستند , آنفدر از این مردم فحش خورد تا استعفا داد . چه کسانی که  اورا خاثن به مردم و کشور ندانستند.. چه فحشهایی که نخورد . این صحنه را هیچگاه یادم نمی رود : چندین سال پس از مرگش , در سالروز وفاتش , سخنران مراسم عطا الله مهاجرانی بود . همان جوانترین عضو مجلس اول , همانی که بیشترین دشنامها را از تریبون مجلس نثار بازرگان کرد . او آمد و به خاطر تمام حرفها و سخنانش که آن سالها بر علیه بازرگان زده بود معذرت خواست و اشتباهش را پذیرفت . او این شجاعت را داشت که اشتباهاتش را بپذیرد ولی بقیه مردم چی؟ همین مردمی که تا معلوم می شود اشتباهی کرده اند , سر در خاک می کنند و می گویند : کی بود کی بود من نبودم . چیزی نگوییم که فردا حتی جرأت نداشته باشیم بپذیریم که آن حرف را زده ایم .

 

محمد
 
جمعه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٤

 

خیانت , بخش اول حرفهای کلی

 

"... ابدا قانونی وجود ندارد؛ شاه یگانه فردی است که قدرت تعیین مقدرات قانونی را دارد, به هر نحو که دلش می خواهد با مردم رفتار می کند... "

سیدجمال الدین اسدآبادی

 

در تاریخ خوشبختانه یا بدبختانه نچندان کوتاه و کم حادثه ما همیشه این شاهان و وزیران و دولتمردان ما بوده اند که " خیانت " کرده اند . چه آن موقع که کشور را بذل و بخشش می کردند و چه آن موقع که نفت و ذخایر ملی را به هوسی یا درحال مستی می سپردند به آنچه اجنبی می خواندند .

ولی این خیانت چیست؟ می خواهم کمی بر روی این واژه تآمل کنم . تلاشم را می کنم تا روشن و واضح حرف بزنم.

جز این است که این رعیت از اول تاریخ پذیرفته بودند که شاهی داشته باشند تا برایشان تصمیم بگیرد . و آن شاه همه هویت آنها نیز بود . هر وقت خواست جنگ کرد , هر وقت خواست غارت کرد, هروقت خواست بخشید, هروقت خواست ... و به تنها چیزی که توجه نمی کرد همین رعایا بود. می توانیم بگوییم شاهان همه ظالم بودند , عیاش بودند, دیکتاتور بودند,بی عرضه بودند و... ولی من در اینکه آنها را خائن بنامم شک دارم . خیانت وقتی معنا دارد که پیمانی باشد . و این پیمان باید چند طرفه یا حد اقل دو طرفه باشد , پیمان یک طرفه از پایه بی اساس است . واقعیت این است من هیچ پیمان دو طرفه ای بین آنچه مردم خوانده می شوند و آنچه حاکم نامیده می شود تا زمان مشروطیت نمی بینم. که به آن خیانت شده باشد. ( توجه کنید گفتم پیمان دو طرفه ,وگرنه همه خوب می دانیم که متون مذهبی ما سفارشات زیادی دارند.  بخصوص نهج البلاغه در نامه امام علی به مالک که به وظیفه متقابل مردم و حاکم به طور مشخص می پردازد . و می بینیم که آنجا نیز یک پیمانی یک طرفه است که امام خود و منصوبینش را به آن مقید می کند .) در جریان مشروطیت برای اولین بار مفهوم دولت-ملت مطرح شد و حقوقی خواسته شد و قانون اساسی ای نوشته شد . این برای اولین بار بود که سندی تصویب شد و مردم و حکومت هر دو پذیرفتندَش .

به نظرم از این به بعد حرف زدن درباره خیانت  موضوعیت دارد . البته می توان بر پایه همین سند به گذشته برگشت و عملکرد شاهان را سنجید و مثلا گفت چون حاکمان وظیفه حفظ تمامیت ارضی را دارند پس شاهان قاجار خاثن بودند . ولی من این قراردادها را عطف به ماسبق نمی دانم .

حال اگر بخواهیم بعد از مشروطیت نیز به بررسی عملکرد دولت (همان حاکمان قدیم) بپردازیم باید همه را خائن بنامیم . چرا که همیشه اصولی از قرارداد ما بین دولت و ملت بوده که دولت انجام نداده و به وظیفه اش عمل نکرده , پس این پیمانی که حالا دو طرفه شده از سوی دولت خوب اجرا نشده . ولی اینجا نیز من در اطلاق لفظ خائن کمی تأمل می کنم. به نظرم باید به چند نکته توجه کنیم . اولا : کِی می توانیم بگوییم دولتی خیانت کرد؟ اگر فقط به یکی از وظایفش عمل نکرد ؟ یا دو تا؟ویا بیشتر ... کِی ؟ همانطور که می بینیم جواب دقیقی نمی شود داد . هر کسی در جامعه ممکن است اجرا نشدن یکی از اصول قانون اساسی را خیانت بداند . پس شاید بتوان گفت امری سلیقه ایست و سلیقه ی جمعی بسیار تأثیر گذار است .

ثانیا : خیانت امری تقریبا نسبی است (تقریبا ,چون ممکن است در بعضی حوزه ها مطلق باشد) . مردم به خائن و غیر و خائن تقسیم نمی شوند .بلکه هستند کسانی که نه خائنند و نه غیر خائن .

ثالثا: همانطور که گفته شد ما یک رابطه دو سویه داریم که یک سرش دولت قرار دارد و یک سرش ملت . و هردو وظایفی دارند . پس اگر می شود به دولتی خائن گفت ,به ملتی نیز می توان خائن گفت؟

بیشترین تردیدم در بکار بردن خیانت همین بخش سوم است. از زمان مشروطیت که حقوقی ما بین دولت و ملت به رسمیت شمرده شد. این مردم بوده اند که همیشه از دولتها طلبکار بوده اند . شاید ذات ملت این است که باید از دولتها طلبکار باشد , ولی حقیقت این است که وقتی که قراردادی یسته می شود به همان میزان که دولتها مسئولند ,ملت نیز مسئول است . همانطور که دولت موظف به رشد ملت است ملت نیز موظف به رشد دولت است. کمی به خودمان نگاه کنیم , چند درصد از ما وظائف شهروندی خود را کامل انجام می دهیم . از طرف دیگر بزرگترین اشتباهات تاریخی را پس از مشروطیت همین مردم انجام دادند . در این صد سال اخیر , سه دولتمرد داشتیم که , اصلاح طلب و دموکرات بودند که  به طور مستقیم یا غیر مستقیم توسط همین مردم به زیر کشیده شدند و جالب اینجاست بعد از هرکدام از آنها فضای کشور بسته شد و همین مردمی که تا چند وقت پیش بر علیه این سه تن شعار می دادند , حالا افسوس اشتباهشان را می خوردند .

مفهوم خیانتی که خواستم بیان کنم وابسته به قرارداد ( قانون ) است.  ترجیح خود من این است  که از این واژه تا حد ممکن کم استفاده کنم . چون بیشتر از آنکه مفهومی را برساند کاربردِ تبلیغی دارد , همه ما مردم یاد گرفته ایم زود قضاوت کنیم و سریع حکم صادر کنیم . ولی من برای چسباندن واژه هایی چون  خیانت  به افراد اول به آن سه موردی که ذکر کردم فکر میکنم . کمی هم احتیاج به زمان داریم , زمان برای ما حقایق زیادی را روشن می کند.

 

محمد
 
چهارشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٤

 

                        

                        

 

راستی کسی هست اینا رو بشناسه, بدونه چیکار کردن؟

 

محمد
 
یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

خیلی دور ,  خیلی نزدیک

...

کویر ,این هیچستان پر اسراری که در آن ,دنیا و آخرت , روی در روی هم اند .دوزخ زمینش و بهشت , آسمانش , و مردمی در برزخ این دو , پوست بر اندام خشکیده ,بریان ؛ پیشانی ,هماره پرچین ؛ لبها همیشه چنان که گویی مرد می گرید یا دلش از حسرتی تلخ یا از منظره ای دلخراش می سوزد ؛ ابروانی که چشمها را در دو بازویشان میفشرند و پناهشان می کنند و پلکهایی که همواره , از ترس , خود را از دو سو , بهم میخوانند و بر روی چشمها می افکنند تا پنهانشان کنند , و چشمها که همواره گویی مشت میخورند و به درون رانده می شوند و نگاههای ذلیلی که این چشمهای بی رمق و بگود افتاده کتمانشان میکنند و ...اینها همه , کار آن خورشید جهنمی کویر ! که در کویر نگاه کردن دشوار است و باید چشمها را با دست سایه کرد تا کویر نبیند . که در کویر سایه را می پرستند و نه آفتاب را , شب را میخواهند و نه روز را ,نه پرتو عنایت بزرگان , که سایه شان را و نه نور خدا ...

شب کویر !این موجود زیبا و آسمانی که مردم شهر نمیشناسند . آنچه می شناسند شب دیگری است , شبی است که از بامداد آغاز می شود...

 

علی شریعتی-کویر

 

محمد
 
پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٤

 

بدرود سیدِخندان

 

وقت خداحافظی رسید , هشت سال از آشناییمان گذشت. خوشحالم و بسیار خوشحالم که این هشت سال درون عمر من قرار گرفت . این دمِ آخری بغض کرده ام .خاطرات تلخ و شیرینِ این سالها  آنقدر زیاد است که گویی این هشت سال قرنی گذشته است . می دانم که بر تو قرنی گذشت .  

با تو خندیدیم,برتو خندیدیم

با تو گریستیم برتو گریستیم

با تو بپا خاستیم ,بر تو بپاخاستیم

با تو آمدیم,از تو بالا رفتیم

نمک خوردیم و نمکدان شکستیم

ایستاده ام و در چهره ات می خوانم غم این دوران را , کاش نمی رفتی و می ماندی! ولی نه, اگر مجبور نبودی که بِروی آنوقت قَدرت را نمی دانستیم . برو , که با اشک آمدی و خندان می روی . این خود حیث مفصل رنجهایت است . خداحافظی چه سخت است ,کاش...؟!

 

 

حکیمان گفته اند: "آنجا که زیبایی ست بِشکوهی ست"

چو دانستم تو را ,دیدم که بِشکوهی که زیبایی

 

چو از دانایی و داد و خِرَد , دادِ سخن دادی

مرنج ار در چنین عهدی, فراموش ِ بعمدایی

ندانیم و ندانستند قَدرت را و می دانند ,

هنر سنجانِ فرداها که تو فردی و فردایی

 

بزرگا ! بخردا ! رادا ! به دانایی که می شاید

اگر بر ناتوانی های این خّردان ببخشایی

 

شفیعی کدکنی

 

محمد
 
یکشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٤

 

صبحدم مرغِ چمن با گلِ نوخاسته گفت

ناز کم کن که درین باغ بسی چون تو شگفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی

هیچ عاشق سخنِ سخت به معشوق نگفت

سخن عشق نه آن است که آید به زبان

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

 

 

 خواستم  چیزی بنویسم ولی دیدم حافظ خیلی خوب گفته!؟

 

محمد
 
شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤

 

گل زرد و گل زرد و گل زرد

بیا با هم بنالیم از سرِ درد

عنان تا در کف نا مردمان است

ستم با مرد خواهد کرد نا مرد

 

وضعیت دوگانه ای که گنجی در آن گیر کرده است ,وضعیتی که هر چه بیشتر در آن جلو می رود شانس رهایی در آن کمتر می شود . هرچه مواضع و لحن و تصمیمش را تند تر و رادیکال تر می کند احتمال حل مشکل را کمتر می کند . راهی را که انتخاب کرده , نتیجه ای دردناک دارد . ما را نیز با امری دوگانه مواجه می سازد : زندانی ای را می بینیم که دیگر خسته شده , درمانده شده و امیدی به بهبود شرایط ندارد و با تنها چیزی که برایش باقی مانده  - جانش به مبارزه قدرتی می رود که توانش خیلی بیشتر از اوست . برای او چیزی بیش از حقوق انسانی اش ارزش ندارد و حاضر است برای اثبات آن از جانش بگذرد . از سوی دیگر من مردمی را می بینم که ته دلشان خوشحالند از اینکه کسی پیدا شده تا با آن قدرت برتر مبارزه رودر رو  بکند.آنها از ادامه ماجرا شادمانند. قهرمانی را یافته اند و خود تماشاگر این بازی نا برابرند . برایشان مهم نیست , کسی بر روی تخت بیمارستان در حال جان دادن است .

آنها بوکسوری می خواهند تا مدتی از تماشای بازی اش لذت ببرند . در جایگاه تماشاگران نشسته اند و تشویق اش می کنند تا بیشتر ادامه دهد ,و مشت های بیشتری بخورد . این بازی دو انتها دارد یا او زیر مشتهای رقیبش جان می دهد و یا رقیبش در زدن آخرین مشت درنگ می کند و او را نیمه جان رها می کند. اگر جان دهد که این تماشاگران منتظر بازیگر بعدی می شوند  تا باز لذتشان را ببرند . برای آنها چرایی مبارزه اهمیت ندارد . برشت کجاست؟ " بیچاره ملتی که احتیاج به قهرمان دارد ".

الان یکی است که دارد جان می دهد . درست است که ممکن است با تحلیل هایش مخالف باشم و یا دیدش را نپذیرم . ولی آرمانی مشترک داریم . من ما- نباید بگذاریم تا جان دهد . برای من جان او از هرچیز دیگری مهمتر است . بياييد راه سومی برای انتهای بازی او انتخاب کنيم.

حرفهایی که می زند ,حرفهایی است که خیلی از ما می دانیم . کسانی که به اونامه می نویسند و از او می خواهند اعتصابش را بشکند بیشتر از او و بهتر از او این حرفها را می دانند .ولی مسیری که انتخاب کرده اندبا او متفاوت است. او تنهاست , برای تأثیرگذاری باید با جمع باشد . آن جمع هم تجربه ای 30, 40 ساله دارد . آنها مبارزات چریکی و مقاومت چریکها را زیر شکنجه ها دیده اند . و دیده اند که این مردم مدام قهرمانانشان را عوض می کنند و هرگز به آرمان قهرمانانشان توجهی نمی کنند , تازه آن موقعها این نوع مبارزه جمعی بود .

دوست داشتم می توانستم به او بگویم که مرگش چیزی را عوض نمی کند . کسانی از مرگش استفاده می کنند که هرگز آرمانش را نفهمیده اند . رها کردن این مبارزه شکست نیست, زنده ماندن پیروزی ست .

 

محمد
 
پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

مادر مٌرد از بس که جان ندارد

 

 

محمد
 
یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

اگر مجبور شوم از بین تمام شاعران معاصر یکی را انتخاب کنم , بی درنگ شفیعی کدکنی را انتخاب خواهم کرد ولی همان لحظه که این انتخاب را می کنم پشیمان می شوم , چون اخوان را به یاد می آورم , نیما , مشیری , شاملو , سایه و ... .  همه آنها را بسیار خوانده ام و بسیار دوست می دارم و اخوان را بیشتر. آشنا ییم با آنها طولانی تر از کدکنی ست . با شعرهایی از هرکدام مدتی زندگی کرده ام . اخوان برایم همیشه غولی دست نیافتنی بوده ,صلابتش , آهنگ اشعارش , روایتش .... همیشه برایم شاعری تمام عیار بوده . زمانهایی که می نشستم و اشعارش را چون داستانی می خواندم و به وجد می آمدم  . وقتی به اخوان فکر می کنم می ترسم که نامی از کدکنی ببرم . ولی برایم شفیعی کدکنی چیز دیگری است , حسش ,دیدش , تحلیلش ,شعرش ... همه و همه به من نزدیک تر است . به نظرم درست گفته : شاعر کسی است که نبوغ یاد آوری دارد , کسی که قدرت یافته است تا رازهای دیگران را برایشان فاش سازد  . شاید کدکنی برای من کسی ست که رازهایم را فاش می سازد . در او هر شعری با هر حال و هوایی میابم . شاید شعری مثل زمستان , چاووشی, کتیبه , خوان هشتم , کوچه , همراه حافظ , دختران ننه دریا , پریا,  ابراهیم در آتش ,شبانه و ... در او نیابم ولی بسیاری شعرهای دیگر یافته ام که شهرتشان از آنها کمتر است و برایم به همان دلنشینی .

این همه را گفتم تا یادی هم بکنم از شاملو . از همان روزی که معلم فارسی اول دبیرستان برای ما بچه هایی که تازه داشتیم وارد جوانی می شدیم و می فهمیدیم که بغیر از آنچه دیده ام تا حالا , چیزهای دیگری هم درین  جهان وجود دارد , شعرهای دیگری هم هست , شاعران دیگری هم هستند . خواند : پریا گشنتونه , پریا تشنتونه ... همو ای که برایم چاووشی را خوانده بود شاملو را شناختم . قبل از او شنیده بودَمَش ولی نخوانده بودَمَش ویا نخوانده شده بود برایم -  . چندین بار سعی کردم که بخوانم و لذت ببرم ولی هر بار حسی داشتم که نمی فهمَمَش , او بسیار سنگین بود . کسانی بودند و هستند کم هم نیستند - در دور و برم که می پرستندش .و باز هستند کسانی که دشنامش می دهند و همین مرا راغب می کند که بدانم او چه و که بوده؟ ولی  می بینم بسیاری را که جو گیرند . چندی پیش دکلمه هایی از اشعارش را با صدای خودش شنیدم , آنجا بود که حسم به اشعارش نزدیک شد . خود بهترین راوی اشعارش بود .بهر حال برایش احترامی قائلم , شعرهایی از او مرا تکانده است , لرزانده است و متحیر کرده است  .

 

اگر بیهوده زیباست شب

                        برای چه زیباست شب

                                        برای که زیباست

شب و رود بی انحنای ستارگان

که سرد می گذرند

و سوگواران دراز گیسو

                     در دو جانب رود

یاد آور کدام خاطره  را با قصیده نفسگیر غوکان

                                                تعزیتی می کنند

به هنگامیکه هر سپیده به صدای همواز دوازده گلوله

سوراخ می شود

اگر بیهوده زیباست شب

                        برای چه زیباست شب

                                        برای که زیباست

 

 

 

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ