مخلفات

دوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٤

 

در روزهای آخر اسفند

کوچ ِ بنفشه های مهاجر،

زیباست

 

در نیم روزِ روشن اسفند،

وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،

در اطلس شمیم، بهاران،

با خاک و ریشه

                -میهن سیارشان-

در جعبه های کوچک چوبی،

در گوشه خیابان می آورند:

 

جوی هزار زمزمه در من،

می جوشد:

 

   ای کاش...

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها

(در جعبه های خاک)

یک روز می توانست،

همراه خوبشتن ببرد در هر کجا که خواست.

در روشنای باران،در آفتاب پاک.

 

شفیعی کدکنی

 

 

محمد
 
چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

یکسال یا کمی کمتر می شد که هم رو ندیده بودیم. دیروز وقتی دیدمش اینقدر ذوق زده شدم ،که نتونستم خودم رو کنترل کنم سریع رفتم و سلام کردم. از چشماش می شد فهمید که کلی کلی خوشحال شده . چند دقیقه بیشتر با هم حرف نزدیم. هر دو تامون می خواستیم که بیشتر حرف بزنیم ولی گویا قرنهاست که از هم دور افتادیم ، حرفی نداشتیم جز حال و احوال کردن. بعدش سکوت بود ، مطمئنم هر دو تامون به یک چیز فکر می کردیم. بیشتر از این نمی شد بهم نگاه کنیم و چیزی نگیم. خداحافظی کردیم .

 چند لحظه بعد حال عجیبی داشتم نمی دونستم خوشحالم یا ناراحت. دیدنش پس از مدتها لذت بخش بود ولی یاد آوری خاطره ها و آدمها و دوستی هایی که دیگه چیزی ازشون باقی نمونده بود ، خیلی درد آور و سنگین بود برام.تقریبا تا شب هیچ کار نکردم.

امروز دوباره از دور دیدمش ، مشغول صحبت بود . سرم را پایین انداختم و از کنارش گذشتم. نمی دونم اونم من رو دید یا نه؟ ولی صدای سلامی نشنیدم.

 

محمد
 
شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

باورم نیست که سالی گذشته

 

یک سال گذشت. سال پیش وقتی شروع کردم بنویسم فکر نمی کردم اینقدر دوام بیارم . همانطور که قبلا نیز نیاورده بودم.  اینقدر یکبارگی تصمیم گرفتم که اصلا به این نیز فکر نکرده بودم که چه باید بنویسم و چه نباید بنویسم.  گاهی داستان نوشتم ، گاهی خاطره ، گاهی شعر, گاهی نیز دلتنگی هایم را... هنوز هم نمی دانم چه را باید درون اینجا بگذارم. در این یکسال بیشتر از  تمام یادداشتهایم در وبلاگ ، یادداشتهایی داشتم که یا پاک شان کردم و یا برای خودم نگه شان داشتم. سال پر حادثه ای داشتم . تلاشم این بود که مطالب خصوصی ای ننویسم ولی گویا نا موفق بودم . بسیاری از خاطراتی را که نوشتم . ازآن دست خاطراتی بود که اگر نمی نوشتم ، حتی نزدیک ترین دوستانم هم هیچ وقت نمی فهمیدند. گرچه خودم اعتقاد دارم این بخش از یادداشها ، زائد است . ولی حال و احوالم را در مقاطعی از زمان نشان میدهد؟! بیشترین حذفیاتم هم مربوط به همین بخش می شده. بگذریم.

مخاطبانم بسیار اندکند . علاوه بر آن چند نفری که خودم آدرس اینجا رابه آنها دادم .هستند رهگذرانی که نمی شناسمشان و نمیشناسنم . و همیشه برایم سئوال بوده که چگونه اینجا را یافتند؟ دیگرانی هم بوده اند که بسیار خواسته ام اینجا را بهشان معرفی کنم . ولی نتوانستم. ممکن است چند نفری از اینکه روزی  بفهمند ، وبلاگی داشتم و آنها بی خبر بودند برنجند . برایشان جوابی ندارم. جز اینکه نتوانستم زبانی پیدا کنم تا بهشان بگویم.

مخلص کلام . این یکسال خیلی زود تر از آنی گذشت که فکرش را می کردم. هنوز هم باورم نیست که یکسال گذشته است. ولی زمان بی رحم تر از این حرفاست. امیدوارم روزی برای آن چیزهایی که نوشته ام یا ننوشته ام تأسف نخورم.

 

محمد
 
سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤

 

-         می دونی چیت خوبه؟ اینکه هیچ وقت ، هیچ سئوالی نمی کنی. چرا حالت بده؟ چی شده؟ چیزی شده؟... اینارو نمی پرسی . با اینکه از چشات میشه فهمید خیلی نگرانی. من احمق نیستم . می فهمم نگرانی ولی اینطوری راحتم باهات. چون ...

-         می دونی خیلی بی شعوری؟ نشد یه دفعه از آدم حالشو بپرسی . بگی چرا اینقدر دمقی؟ چیزی شده؟ چته؟ آدم نمی تونه روت هیچ وقت حساب کنه؟ بعضی وقتا آدم یکی و می خواد ازش بپرسه ، تا اونم براش تعریف کنه...

 

اینا رو دو تا آدم مختلف بهم گفتن ، در زمان های مختلف. راستش صرفا شنیدمشون. نمی خوام بگم بهش اصلا فکر نکردم، چرا که بی خود یادمم نمی موند. هنوزم نمی دونم این کارم خوبه یا نه. ولی به یه نتیجه رسیدم که این رفتارم، مثل خیلی رفتارهای دیگرم کاملا غیر اختیاریه. فکر می کنم اگه از آدما توضیح بخوام شاید بیشتر ناراحت بشن. یه همچین چیزی. در واقع تا کسی خودش نیاد مشکلش و بگه من هیچ وقت پا پیش نمی زارم.

 

الان چند روزیه ، اتفاقاتی افتاد که من و یاد این حرفا انداخت. یاد خاطراتی . یاده آدمایی که چند ساعت باهاشون پیاده رفتم و اینقدر از این شاخه به اون شاخه پریدم تا ازشون نپرسم چرا حالشون بده. سعی کردم شادشون کنم.یا لحظاتی باعث فراموشی شون بشم. الان که فکر شو می کنم . نمی دونم کارم درسته یا نه. اون طرف تو دلش کدوم یکی از حرفای بالا زده . الان موندم که من اصلا می تونم به کسی که حرف نمی زنه کمک کنم یا نه؟

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ