مخلفات

پنجشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۳

 

مرثیه درخت

 

 دیگر کدام روزنه , دیگر کدام صبح

خواب بلند و تیره دریا را

- آشفته و عبوس –

تعبیر می کند؟

 

من می شنیدم از لب برگ

-         این زبان سبز –

در خواب نیم شب که سرودش را

در آب جویبار ,

                     بدین گونه شسته بود :

- در سوکت ای درخت تناور !

ای آیت خجسته ی در خویش زیستن !

ما را

حتی امان گریه ندادند.

 

من اولین سپیده بیدار باغ را

- آمیخته به خون طراوت –

در خواب برگ های تو دیدم

من , اولین ترنم مرغان صبح را

- بیدار ِ روشنایی ِ رویان ِ رودبار –

در گل فشانی ِ تو شنیدم .

 

دیدند باد ها

کان شاخ و برگ های مقدس

- این سال و سالیان

                   که شبی مرگواره بود-

در سایه حصار تو پوسید

دیوار ,

دیوار ِ بی کرانی ِ تنهایی ِ تو –

                                        یا

دیوار باستانی ِ تردید های من

نگذاشت شاخه های تو دیگر

در خنده سپید ببالند

 

حتی ,

نگذاشتند قمریان پریشان

(اینان که مرگ ِ یک گل ِ نرگس را

یک ماه پیش تر

 آن سان گریستند )

در سوک ِ ساکت تو بنالند.

 

گیرم

 بیرون از این حصار کسی نیست

گیرم دران کرانه نگویند

کاین موج ِ روشنایی ِ مشرق

-بر نخل های تشنه ی صحرا , یمن ,عدن ...

یا آب های ساحلی ِ نیل –

از بخشش کدان سپیده ست

اما ,

من از نگاه آینه

                 - هر چند تیره و تار –

شرمنده ام که : آه

در سوکت ای درخت تناور ,

ای آیت خجسته ی در خویش زیستن ,

بالیدن و شکفتن ,

در خویش بارور شدن از خویش ,

در خاک خویش ریشه دواندن

ما را

 حتی امان گریه ندادند.

 

 

15/12/1345

محمد رضا شفیعی کدکنی         

 

محمد
 
سه‌شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۳

 

سوريه - لبنان

 

اصولا فلسطین –-حتی خود کلمه اش -  یکی از آستانه های تحریکم به حساب می آید. یادم می یاد زمانی خیلی علاقه داشتم تاریخ خاورمیانه را از جنگ اول جهانی بخوانم , از فلسطین هم شروع کردم ولی چیزهایی که خواندم بیشتر خاطرات شخصی بود . گرچه شاید خیلی مدون نبود ولی برای من جذاب بود که تجربه شخصی افراد را بخوانم .البته این پروژه تاریخ خاورمیانه  ی من  در همان قدم اول متوقف شد. تعداد سوال هایی که در حین خواندن برایم پیش می آمد بیشتر از جوابها بود.  آنقدر بحرانها و اتفاقات  چگالیشان بالا بود که آدم دچار یأس و وا ماندگی می کرد. اگر بگویم دوره ای من با آن آدمها زندگی کردم شاید زیاد بی راه نگفته باشم . هیجانها و پیروزی هایشان مرا مسرور می کرد  شکستهایشان , غمگین. از آن موقع ها چندین واقعه  در ذهنم ماندگار شده . قتل عام فلسطینیان توسط اردن , سپتامبر سیاه  , جنگ داخلی لبنان و....

 در وافع تنها چیزی که ازتاریخ لبنان می دانم مطالبی است که از آن کتابها خواندم . نتیجه ای که از آن دوران گرفتم این بود که جنبش فلسطین اصولا جنبشی مترقی بوده  و هر وقت نزدیک بوده که به موفقیتی دست پیدا کند توسط چیزی که من « ارتجاع عرب » می نامم سرکوب شده . در قضیه  لبنان هم فلسطینیان داشتند تا جایی پیش می رفتند که لبنان را آزاد کنند. که سوریه  به کمک فالانژیستهای  مسیحی می آید و فداییان (مبارزین فلسطینی) و زنان و بچه های بیگناه و معصوم را سرکوب و قتل عام می کند. آن موقع این اقدام سوریه  در جهت منافع امریکا و اسراییل بود . گرچه بقیه کشورهای عربی هم خوشحال بودند که سوریه توانست موج انقلاب در لبنان را خاموش کند و قداییان را تضعیف کند تا به فکر تکرار آن در کشوره خودشان نباشند . ولی هیچکدام از عربها حاضر نشدند که نیرویی به لبنان بفرستند و سوریه تنها نیروی حاضر در صحنه لبنان شد. 

این روزها که صفحات روزنامه ها را ورق میزنم می بینم که چگونه امریکا و اروپا بر ضد حضور سوریه موضع می گیرند . و سیل فشار های بین المللی  سراز زیر است که سوریه از لبنان خارج شود . ته دلم به سوریه می خندم . یاد نفرین هایم , عصبانیت هایم و حرص خوردن هایم می افتم و خوشحال می شوم که سوریه به این روزگار افتاده است . ولی می ترسم ! آنچه باعث آن همه نفرت من از سوریه در آن زمان شد در وافع آن بود که در راستای اهداف اسراییل و آمریکا پیش رفت . و این اهداف در تضاد آشکار با منافع مردم خاورمیانه و همچنین فلسطین بود. امروز نیز عقب نشینی سوریه  را در همان راستای اهداف آمریکا می بینم . گرچه تاریخ مصرف سوریه در لبنان تمام شده ولی این پرسش برایم باقی مانده که باز آمریکا چه خوابی برایمان دیده؟

محمد
 
دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳

 

افکار پراکنده شب عاشورای 83

 

1- چند سالیه که عاشورا  برام گوش سپردن به سخنرانی تیپ هایی که معروف به روشنفکر دینی اند و نماز خواندن و بعد هم قیمه خوردن خلاصه شده . سخنرانی هایی  که الان وقتی فکرش را می کنم , میبینم حتی کلمه ای را به یاد ندارم   . نمی خواهم منکر این شوم که در ناخود آگاهم نیز تأتیری نداشته  , ولی واقعیت این است که من برای آن سخنرانی ها آنجا نمی روم .در واقع آنجا می روم تا چند تا از دوستان قدیمیم را ببینم و گپ بزنیم و یاد خاطرات گذشته مان را بکنیم. این اتفاق می تواند در هر روزدیگری از سال و به مناسبتهای دیگری نیز بیفتد اما چرا عاشورا؟

دیشب که یکی از همان دوستانم زنگ زد و پرسید تاسوعا,عاشورا چه می کنی ؟ کمی معطل ماندم چه بگویم .می خواستم هر طور شده قضیه را بپیچونم ولی دیدم فیض زیارت دوستان را چه کنم . پس قرار همانجا را گذاشتیم. واحتمالا با همان سخنرانهای تکراری و نهار و…

2- یادم میاد وقتی دبستان و راهنمایی بودم ,  تاسوعا و عاشورا,  ضلع شمالی میدان تجریش تعزیه اجرا می کردند و من هم هر سال می رفتم و نگاه می کردم .همیشه هم همان گروه قبلی بود و همان داستانها و نمایشها که هر سال تکرار می شد . شبها هم نزدیک خانه یمان  تکیه ای بود که با همسایه ها آنجا می رفتیم تا دسته برگردد و بعد از سینه زنی درون تکیه شام بخوریم.یادم میاد که خیلی ذوق و شوق داشتم ولی شک دارم که آن موقع یاد امام حسین بودم یا نه؟

3- راننده یسری هم سن وسال خودم است . پیراهن سیاه پوشیده  شروع به حرکت که می کند ضبطش را روشن می کند . صدایش زیاد است در واقع مزاحم خواندن کتابم می شود , مجبور می شوم کتابم را ببندم و تا دانشگاه به آدمها و ماشینها نگاه کنم .صدا آنقدر بلند است که نمی توانم بهش گوش ندهم , نوحه خوانیست ,همراه با صدای سینه زنی .سعی می کنم به شعرش توجه نکنم .از موسیقی صوتش خوشم میاید-گرچه مواقعی صدایش بقدری نخراشیده می شود که حالم بد می شود- بعد از یک اوج یکباره سکوت , و صدای  ضربات دست که بر سینه فرود میاید. ولی شعرش را که  می شنوم حالم بد می شود . می تونم حدس بزنم راننده احساس افتخار می کند , واعتراض می کند اگر از او بخواهم کمی صدا را کم کند.

صدای نوحه را می توان ازبعضی از ماشینهایی که از کنارمان رد می شوند شنید . بین بچه های دانشگاه می بینی تعدادی ,لباس سیاه پوشیدند و اصرار دارند که بگویند شبها هم به حسینیه می روند وسینه می زنند. والبته تیپشان با آنچه از بچه هیئتی در ذهن دارم( یا آنچه در تلویزیون نشان می دهد) خیلی فرق دارد. به نظرم می آید که عده ای هستند که می خواهند مذهبی بودنشان را فریاد کنند. می خواهند بگویند ما نیز مذهبی هستیم حتما نباید ته ریش گذاشت , نماز خواند و پاستوریزه صحبت کرد .  چه وقتی بهتر از 10 روز محرم که به اطرافیانشان این حسشان را القا کنند. نمی دانم چرا ولی فکر می کنم اینها دارند خودشان را خالی می کنند .نوعی اعتراض می کنند به همان مذهب رسمی ولی با همان شیوه.

4- خسته ام , به هر روشی که بخواه خودم را مسلمان شیعه بنامم ,می مانم. نه توان آن دارم که به سینه زنی و روضه خوانی بروم . گریه و ماتم مردم  , قمه زدن و زنجیر زدن  را ببینم .بیشتر از آنکه برایم اندوهناک باشد , عذاب آور است.

 نه می توانم مثل اکثر هم نسلانم در پارتی حسین شرکت کنم. نمی دانم چه اصراری است که لباس سیاه بپوشند و نوار کویتی پور بگذارند . در حالی که محتوای اعمالشان با قبل از این 10روز هیچ فرقی نکرده است . در حالیکه اصرار دارند که همه چیز را برای 10 روز کنار گذاشته اند .

دیگر حوصله سخنرانی را نیز ندارم . در این چند ساله جز یکی , دو سخنرانی از کدیور هیچ سخنرانی مذهبی ای به دلم نشسته . یاد قدیما میفتم , می روم "حسین وارث آدم " را بر می دارم.ورق میزنم .خطهایی که با مداد زیر جملاتش کشیدم دیگر کمرنگ شده . شروع می کنم از اول می خوانمش :" ... عاشورا زانوی مهربان سرنهادن و دامن محرم گریستن نیز هست و در این فاجعه هولناک بشری , هر کس فاجعه خویش را نیز می نالد ..." تمام می شود .بغض کردم , نمی دانم این بغض لعنتی بعد از چند سال کی می خواهد بترکد .

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ