مخلفات

جمعه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٥

 

ما کجا زندگی می کنیم. اصولا کشور محل تولد چقدر باید برایمان مهم باشد. می تونیم ایده های جهانی شدن و جهانی سازی را بلغور کنیم که اصلا مرز چیز مهمی نیست. تعصب به خاک و فرهنگ و ... جزو اعمال قبیحه است. این حرفهایی است که خیلی می شنویم .و آدمهایی که می خواهند جهانی فکر کنند یا در واقع نشان دهند که جهانی فکر می کنند زیاد می زنند. بگذریم .

 

قضیه اسراییل و فلسطین هم دقیقا قضیه خاک و نژاد و ازین حرف هاست.  اگه یه روز کشوری بخواد کشور ما را تیکه پاره کنه و زورش هم می رسه. چیکار باید کرد؟ برای من سئوال مهمیه ، چون واقعا نمی دونم چیکار باید کرد شاید قرار گرفتن در شرایط برای تصمیم گیری کمکم کنه. 

 

همه این داستان تکراری رو بارها و بارها شنیده ایم که یهودهای صهیونیست،  یواش یواش شروع به خریدن زمینهای مسلمونا کردن و بعدم به پشتوانه ی  کشور غربی و البته شرقی  با حمله نظامی زمینهایی را اشغال کردن که الانه اسراییل خوانده میشه . بعد هم به عنوان واقعیت موجود ، با چاشنی حمایت آمریکا کسب مشروعیت بین المللی کردن. خوب این داستان قدیمیه. ولی چیزی که من رو به یادش انداخت این دو نقشه است که اینجا آمده . اگه روزی قرار باشه این گربه کوچولو تغییر قیافه بده ما چیکار می کنیم؟ اگه بدونیم که قرار بر اینه که تغییرش بدن ، الان چیکار می کنیم؟ اصلا موضوع مهمی است یا بریم سراغ یه لقمه نون؟

محمد
 
یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥

 

جناب اشرف صدراعظم 

 از آنجا که حضرت باریتعالی جل‌شأنه سررشته ترقی و سعادت ممالک محروسه ایران را بکف کفایت ما سپرده و شخص همایون ما را حافظ حقوق قاطبه اهالی و رعایای صدیق خودمان قرار داده لهذا در این موقع که اراده همایون ما براین تعلق گرفت که برای رفاهیت و امنیت قاطبه اهالی ایران و تشیید مبانی دولت اصلاحات مقننه به مرور در دوائر دولتی و مملکتی به موقع اجرا گذارده شود چنان مصصم شدیم که مجلس شورای ملی از منتخبین شاهزادگان قاجاریه و علماء و اعیان و اشراف و ملاکین و تجار و اصناف بانتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافه تهران تشکیل و تنظیم شود که در مهام امور دولتی و مملکتی و مصالح عامه مشاوره و مداقه لازمه را به عمل آورده به هیئت وزرای دولت خواه ما در اصلاحاتی که برای سعادت و خوشبختی ایران خواهد شد اعانت و کمک لازم را بنماید و در کمال امنیت و اطمینان عقاید خود را در خیر دولت و ملت و مصالح عامه و احتیاجات قاطبه اهالی مملکت به توسط شخص اول دولت به عرض برساند که به صحه همایونی موشح و به موقع اجرا گذارده شود. بدیهی است که به موجب این دستخط مبارک نظامنامه و ترتیبات این مجلس و اسباب و لوازم تشکیل آن را موافق تصویب و امضای منتخبین از این تاریخ معین و مهیا خواهد نمود که به صحه ملوکانه رسیده و بعون‌الله تعالی مجلس شورای ملی مرقوم که نگهبان عدل است افتتاح و به اصلاحات لازمهء امور مملکت و اجراء قوانین شرع مقدس شروع نماید و نیز مقرر می‌داریم که سواد دستخط مبارک را اعلان و منتشر نمایند تا قاطبه اهالی از نیات حسنه ما که تماماً راجع به ترقی دولت و ملت ایران است کماینبغی مطلع و مرفه‌الحال مشغول دعاگوئی دوام این دولت و این مجلس بی‌زوال باشند

 در قصر صاحبقرانیه به تاریخ چهاردهم جمادی الثانیه ۱۳۲۴ هجری در سال یازدهم سلطنت ما

محمد
 
چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥

 

18 تیر سال 78، هنوز دانشگاه نیامده بودم و سالهای  میانی  دبیرستان را می گذراندم. دوره اول خاتمی بود، مردم هنوز امید و هیجان و نیرو داشتند. بهار تهران بود. برای ما بچه دبیرستانی ها این مفاهیم و تغییرات خیلی ملموس نبود تا دانشجویان، که فضای بازتری داشتند. خاتمی گفته بود که 18 تیر تاوان ، ایستادگی اش مقابل قتلهای زنجیره ای است. منم چند باری رفتم جلوی دانشگاه ، و باتومی هم خوردم. چه روزهایی بود انگار قرنیس گذشته. چند نفر یادشان میاید؟ اینقدر مسئله تلخ است که ، یادآوریش هم برایم سخت است. تقریبا تمام کسانی که آنروزها شور و شوق داشتند و تعداشان هم کم نبود. چند نفر را به خوبی می شناسند. اولیش احمد باطبی ِ که بخاطر همان عکس معروفش بر روی اکونومیست، حکم اعدام گرفت، منوچهر محمدی و مریم شانسی را هم مدتی بعد تلویزیون شویی ساخت و نشان داد. منوچهر هم حکم اعدام گرفت. یکی بود که من آنروزها اصلا اسمش را هم نشنیدم ، بعد ها که اسم چند نفر دانشجوی زندانی – بهتر است بگویم گروگان- که می آمد ، نامش را می بردند، ولی هرگز نفهمیدم ،بهانه ی دستگیریش چه بود.گرچه قرار هم نیست کسی بفهمد. اکبر محمدی ، برادر منوچهر محمدی در زندان اوین مرد. می گن اعتصاب غذا کرده بود. برایم خبر ِمرگِ خالی نبود.  خیلی دردناک بود، وقتی خبر را خوندم نمی خواستم باور کنم، هنوز هم نمی خواهم باور کنم. یه نفر اینقدر مظلومانه بعد از 7 سال که تو زندانه ، اینقدر خسته بشه که اعتصاب غذا کنه و تا آخر بمونه و آخرشم بمیره. این خبر فقط خبر مرگ یک کس نبود. خبر مرگ یک نسل بود. نسلی که با هم شروع کردن به تغییر دادن، ولی زود شور و شوقشون کور شد و به کناری رفتند، و اکبر رو تنها گذاشتن.

 تنها آشناییم با اکبر محمدی، آمدن هر از چند گاه ِ اسمش تو روزنامه هایی بود که دیگه خواننده ای هم نداشت و خبر از وضعیت ِ بدون تغییرش را می داد. نمی دونم چند نفر این خبر رو خوندن، و چند نفر از خوندنش گریه کردن... می خوام فریاد بزنم . ولی نمی دونم برای چی؟ کی؟ کجا؟ کسی هست که بشنوه؟!

 

 

آسمان را بارها

            با ابرهایی تیره تر از این

دیده ام

      اما بگو

          ای برگ!

در افق این ابرِ شبگیران،

کاین چنین دلگیر و

 بارانی ست ،

پاره اندوه ِ کدامین یار ِ زندانی ست؟

 

شفیعی کدکنی

 

محمد
 
دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥

 

حرفهای زیادی داشتم به زنم. حداقل دو یادداشت دیگه می خواستم در مورد مسائل تازه خاورمیانه بنویسم و به خیالِ خودم ،نشان بدم بی تفاوت نیستم. ولی چه فایده. حالم از خودمم بهم می خوره جز اینکه بشینم و اینجا چیزه بیخودی بنویسم ،کاره دیگه ای نمی کنم. این موج وحشی گری انسانی ، تمامی نداره. عطش کشتن و تجاوز قرار نیست کسی رو سیر کنه! یه چیزی زیر گلوم رو گرفته ،داره خفم می کنه. تو این دنیا انگار کسی نیست بداد لبنان برسه.  اسراییل هرکی رو بکشه حق شه. راستش به مسئله اسرائیل اینجا که می رسه ، خوشحال میشم که ایرانی ام. خوشحال میشم که جزو معدود کشورهایی هستیم که با اسراییل رودربایستی نداره. کاری به سیاستهای احمقانه کشورم ندارم. ولی از این کشورهای عربی عق ام میگیره. انگار نه انگار بغل دستشون چه خبره. کشورهای اروپایی هم که به اندازه کافی وقیحن ، حتما باید اسراییل شصت هفتاد نفر رو تو قانا بکشه، تازه بیان بگن متأسفیم، این کلمه متأسفانه چی رو قراره بگه . واقعا از چی متأسفن ؟ اینکه تو این دو سه هفته لال بودن چیزی بگن یا اینکه خجالت میکشن به اسراییل بگن بالای چشمت ابرو ِ اینا که تا دیروز مخالف آتش بس بودن، فکر نمی کردن اگه جلوی این ارتش وحشی رو اگه نگیرن این اتفاق میفته. چرا خوب می دونستن چرا هنوز از دادن یه قطعنامه بر علیه اسراییل طفره میرن. گاهی فکر میکنم ادم باید یه هواپیما سوار شه بزنه به برجاشون تا خالی بشه.خیلی عصبانیم!

من حزب الله رو نمی شناسم، نه مرامنامشه  خوندم، نه می دونم تو لبنان واقعن چیکار میکنه. ولی هر وقت می بینم چطور حال اسراییل رو میگیره ، خوشحال میشم. دست خودمم نیست. ولی الان واقعن دچار مشکل شدم. دلم می خواد بهم بگین ، تعریف تون از تروریسم چیه؟ تروریست کیه؟

محمد
 
یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥

 

خیلی طول کشید، تا بالاخره تصمیم گرفتم چیزکی بنویسم، ننوشتم  چون بدبختیمان یکی دو تا نیست، الانه هر حرفی بخوای بزنی ، قبل از اینکه حرفتو بزنی هی باید بگی چی نمی خوای بگی ، هی بگی منظورم این نبودا؟! مبادا که تو رو هم بچسبونن به قرائت رسمی موجود و فاتحه! وقتی همه نفی هات تموم شد و ملت بیچاره رو هم گیج کردی که منظورت چیه. با هزار مکافات و ملاحظه کاری حرفتو می زنی. انگار نه انگار که کلی اول قضیه مقدمه چینی کردی، هی حرفاتو چوب می کنن ، میزنن تو سرت. که چه میدونم مثلا تو یه حکومتچی بدبختی؟ تو دستت با این نظام تو یه کاسه ست، تو خائنی به کشوری؟ تو آمریکایی ای بیش نیستی؟ مزدور استعمار و امپریالیسم  و چندتا ایسم دیگه ای؟ تو تروریستی ( یا مساحمتا طرفدارشونی) . جدیدن همه واژه اسلامیست رو شنیدم. که گویا فحشی است. چه می دونم دیگه حوصله نمی کنی بگی چی نیستی. بجایی که انرژی مونو بزاریم روی آنچه هستیم هی باید صرف انرژی کنیم که مبادا این کارم ، این شائبه رو بده که من فلانم....

این دعوای فلسطین و اسراییل ام شده همین. اگه از فلسطین حرف بزنی. شدیم یه ضد یهود ِ تروریست ِ فلانِ فلان که به احمدی نژاد رای دایم و انتخابات و تحریم نکردیم و... می خوایم اسراییل از رو نقشه حذف بشه بگیر برو تا ته. اگرم از اسراییل حرف بزنیم ، خائن به دین و ناموس و شرافتیم ومی خوایم ایران و عراق کنیم تا امریکا بیاد ، اینم بگیر برو تا ته.

از طرف دیگه مشکل اخلاقی بزرگی هم این وسط وجود داره. که گریبان همون رو گرفته. استثنا ها رو بی خیال میشم. این حس انسان دوستیمان  همش کشکه. ما نه انسان دوستیم نه جون آدما برامون مهمه، نه آواره شدن و فلاکت آدما. نه جنگ و توپ و تانک و بمب اتم و شیمیایی و میکروب و هزار ها و میلیونها چیزهای بد دیگه رو که هر روز تو روزنامه و اخبار تلویزیون و ماهواره و این قبیل تکنولوژی ها می بینیم و می خونیم. ولی با این اوضاع موقع حرف و سخن و شعار که میشه ، هرچه خوبان دارند، من همه رو یکجا داریم. چرا؟ چون خودخواهیم. همه این چیزا وقتی بد و اخ و... میشه که به ما می رسه. اگه قرار باشه ما بجنگیم، آواره بشیم، کشته بشیم، تحقیر بشیم، مسخره بشیم، خونمون ویران بشه، کشورمون اشغال بشه، امنیت جانی نداشته باشیم و غیره . اونو وقته که هی فغان میزنم آی انسانها ما همه برادریم و کشتن و جنگ و فقر و گرسنگی و .. بده.

آره همینه. وگرنه سالانه  این همه آدم از گرسنگی و فقر دارن میمیرن. یدفعه صدامون در اومد. یه دفعه امضا جمع کردیم که آی کشورای پولدار ، برسین به داد اون فقیرا؟! اشک و آهی براشون کردیم. این همه جنگ تو دنیا میشه، یه دفعه تو این وبلگا انزجارمون رو از کشتار دارفور و صد جای دیگه اعلام کردم. شد که برای حادثه دیده های سونامی چند وقت پیش گریه کنیم یا نه حتی لباس و کمکی بفرستیم. نشد دیگه. بجاش وقتی تو بم زلزله میاد ، باید جلوی صف اهدا کننده ها باشیم تا تو کادر تلویزیون خوب به تصویر کشیده بشیم. و چندتا شعار  ِ"  مردم در صحنه" هم بدیم. اون وقته که عذاب وجدان نداریم چون دیگه مطمئنیم انسان دوست شدیم. پس از همین الان بگم تکلیفمون رو هم روشن کنم. به نظر من اون چیزی که در رفتار ما ایرانی ها خیلی پر رنگ تر از دیگر مسائل خودخواهی مونه. بقیه چیزا یا خیلی کمرنگه یا ذیل ِ این خود خواهی قرار می گیره. اکثر مردم دنیا هم همینن. گرچه استثنا ها تو اونجا مخصوصا اروپا فکر کنم خیلی بیشتر. بقیه حرفم باشه بعد.

محمد
 
دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥

 

بودن یا نبودن مسئله این است

 

فوتبال بودن و یا نبودن نیست! به نظرم برایم این قابل لمس ترین جمله ای بود که شینیدم. وکسی هم آن را نگفت جز براکو ، سرمربی ایران. من از او خوشم می آمد ، حتی در بدترین لحظات و شرایطی که از هر سو فحشی نثارش می شد . بدبختی و عذاب  مقدرم هم گویا همین است که چیزها یی را که اکثر قریب به اتفاق جامعه می بینند یا می شنوند را نمی بینم و نمی شنوم. برای همین همیشه نتیجه گیری هایم برخلاف جریان است.(گرچه برعکس این موضوع نیز صادق است) . خوب بحثی فعلن بر سر تیم ملی و برانکو ... ندارم . چرا که همیشه معتقدم ما دنبال کسی می گردیم که همه چیز را سرش خراب کنبم. بحثم سر همان جمله ابتدایی این نوشته است.

فوتبال برای این مردم شده بودن یا نبودن.  فکر می کنم مشکل اصلی هم همین است. این حس کاذب را در خودمون پرورش می دهیم و بزرگش می کنیم. همه مناسباتمان را به آن پیوند می زنیم. شام و ناهار و دوست و دشمن و لباس و... تحت شعاع  رنگ پیراهن و باشگاه و تیم ملی مورد علاقه قرار می  گیرد. باخت و پیروزی شان ، زندگیمان می شود. چه انرژی هایی که نمی گذاریم ، گلوهایی که پاره نمی کنیم واعصابی که خورد نمی کنیم. آنقدر پیش می رویم که برایمان امری یودن یا نبودنی می شود. حیثیت و شرافت و... . ولی اگر خوب بنگریم این حس کاذبی است که ما را فرا گرفته. برد ها چه تأثیری  مثبتی بر روند جامعه داشته. این همه انرژی که تخلیه شد با زندگیمان چه می کند؟ ما ملتی هستیم که برد هایمان فردی است و باختهایمان جمعی. اگر ببریم ، فقط خودمان هستیم که پیروز شدیم و گر ببازیم همه باید دلداریمان بدهند..اصلن منکر تأثیراتی که یک ورزش جمعی می تواند با برد و باختش برای جامعه داشته باشد. نیستم.برد ها می تواند غرور آفرین باشد و موتور محرکه یک جامعه برای پیشرفت بشود. به شرط آنکه برداشت درستی از آن داشته باشیم. به نظرم ما امور بودن و نبودنی را گم کرده ایم ، حساسیتمان را در جاهایی که برای رشد و پیشرفت و توسعه بسیار حیاتی و مفید است از دست داده ایم و بجاش این حساسیت را صرف اموری فرسایشی و زود گذر و کاذب کرده و می کنیم.

آنچه را که دوست دارم تیتر اول روزنامه ها ببینم ، برد و باخت تیم فوتبال نیست. این است که 13 سالگی سن شروع سیگار کشیدن در ایران است. این است که در سال 84 سیگار باعث از بین رفتن 7 میلیون سال  عمر مفید در جامعه شده است . این است که متاسفانه 75 درصد استعمال دخانیات در خانواده های کم درآمد است و گاهی تا 40 درصد از درآمد یک خانواده فقیر صرف هزینه دخانیات می شود. این است که بر طبق آمار رسمی 15 درصد مردم ایران سیگاری هستند. که البته مصرف کنندگان سیگار خیلی بیش از اینهاست .کسانی که برای تفریح و ژست و ... سیگارمی کشند سیگاری محسوب نمی شوند. در کنار این امار، آمار معتادان به تریاک و هروئین و هزار کوفت و زهرمار دیگر رو هم باید اضافه کنم. آمار قتلهای خانوادگی  که صفحات حوادث روزنامه ها را پر کرده و آنقدر زیاد شده که دیگر انگار کسی برایش مهم نیست چرا روزانه اینقدر قتل تو این کشور اتفاق می افتد ازآن بد تر چرا مادر و پدر و خواهر و برادر به جون هم افتادند، بر سراین نهاد خانواده چه آمده است. آمار رو تزائد انحرافات جنسی و رفتار های نا بهنجار اجتماعی که هزار فاکتورو موضوع دیگر هم است. که باید اضافه شود . اینهاست که اشک مرا در می آورد ,نه برد و باخت های فوتبال. اینهاست که برایم بودن یا نبودن است . همه اینهایی که گفتم نشان از یک فاجعه اجتماعی دارد. چیزی که گویا هیچ کس نمی خواهد به آن فکر کند همه سرهایمان را زیر برف کرده ایم و دلمان را به مسابقات فوتبال خوش. که شاید خودش درست شود. هیچ وقت حساسیتی هم به خرج نمی دهیم. مایی که حاضریم به خاطر فوتبال جانمان را هم بدهیم برای حل بحرانهای اجتماعی جامعه یمان حتی حاضر نیستیم قدمی پیش بگذاریم. این است که می گویم. فوتبال بودن یا نبودن نیست.  

 

 

 

 

محمد
 
دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥

 

راستی از دزد ماشين ريش تراش چه خبر؟

محمد
 
جمعه ۱٦ تیر ،۱۳۸٥

 

 حالت اول ، چاهی را در نظر بگیرید, که در آن گرفتار آمده اید. طوری که به هیچ گونه توانایی خارج شدن از آن را ندارید. فرض کنید آنقدر در عمق هستید که دهانه چاه برایتان به اندازه قرصی مساحت دارد. اگر در آن حال از شما اوضاعتان را جویا شوند، چه می گویید. امیدوارید یا نا امید؟ به هر حال امیدی هست که کسی صدایتان را بشنود و به کمکتان بیاید. احتمالن سرتان همیشه رو به بالا است  و گوشهایتان تیز که شاید نشانه ای بیابید تا در رهاییتان کمکتان کند. آیا حاضرید قاطعانه اعلام کنید ، نا امیدید و بر ته چاه بنشیند و زانو به بغل بگیرید و مرگ را به انتظار بگیرید!

 

حالت دوم ، در همان چاه با همان خصوصیات قرار دارید ولی اینبار دهانه چاه را بسته اند. و دیگر نوری به داخل و صدایی به بیرون نمی رود. در این حالت چطور؟  اگر اوضاعتان را جویا شوند چه می گویید؟ تلاشی می کنید یا انرژیتان را به هدر نمی دهید؟ شاید تنها چیزی که امید بخش باشد، وقوع معجزه ای است . که کسی ، به مناسبتی ، به طور اتفاقی از کنار این چاه بگذرد و کنجکاو شود تا نگاهی به درون آن بندازد. و از روی شانس هنوز هوا روشن باشد . و شما متوجه او شوید و ....

 

راستش به نظر من حالت اول از دوم بدتر است. در حالت اول ، از آنجا که نمی خواهیم کم بیاوریم تلاشی نافرجام را آغار می کنیم و داد می زنیم و کسی را بیاری خود می طلبیم. ولی بدتر بودن این حالت به خاطر این تلاشها نیست . بلکه به خاطر حس ِ ترسی است که در خود دارد. به نظر من ترس خیلی بدتر از نا امیدی است . در تمام آن مدتی که کور سویی از امید درون مان وجود دارد و به همین خاطر تلاش می کنیم تا دیده و شنیده شویم . می ترسیم! می ترسیم که مبادا تمام این کارها بی نتیجه و یا از آنهم بدتر ابلهانه باشد. می ترسیم که مبادا همان سوراخ بالای سرمان نیز بسته شود . با این ترس در این مدت زندگی می کنیم. در واقع اگر نخواهیم خودمان را هم گول بزنیم ، هردو حالت یک فرجام دارد؟! ولی در حالت اول می خواهیم با امید کاذبی که ایجاد می کنیم ، دیده و شنیده شویم. اگر کسی، از اوضاع و احوالمان را بپرسد ؛ سعی می کنیم نا امیدانه جوابش را ندهیم . و طوری وانمود می کنیم که امیدی داریم . ولی چه امیدی؟! در هر دو حالت باید منتظر معجزه باشیم. خوبی حالت دوم این است که ترسی را با خود ندارد. دیگر لازم نیست به خودمان و به دیگران دروغ بگوییم.

 

بسیار پیش امده که در شرایط اینچنینی گرفتار شوم، ولی هر بار با توجه به همه چیزهایی که گفتم خودم را در حالت اول فرض می کنم و جلو می روم، ولی در آخر نتیجه اش با حالت دوم فرقی ندارد. نمی دانم چرا؟ ولی بازهم حالت اول را انتخاب می کنم ، احتمالن حالت اول جنبه های دیگری هم دارد که هنوز برایم ناپیدا و نامفهوم است.

 

محمد
 
دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥

 

بعضی وقتها یک چیزایی با یک بار خواندن آنچنان اثری روی آدم می زاره که  هیچ وقت یادش نمی ره اون رو خونده. پارسال همچین روزایی  یکی از این نوشته ها رو خوندم. گرچه فکر می کنم خیلی بیشتر از یکسال ازش گذشته ولی واقعیت اینه که یک سال از انتخابات ریاست جمهوری گذشت. همه ی اتفاقات این یکساله برایم خیلی زود گذشت ولی این یکی مثله اینه که یک قرن گذشته. بگذریم، نمیدونم کیارستمی چه شکلی و چگونه نوشته بود که تو این یکسال هرگز این نوشته اش رو فراموش نکردم. امسال دوباره تو سایت خوابگرد پیداش کردم . گذاشتمش تا شما هم دوباره بخونید، نمی دونم حس ِ من را دارید یا نه. ولی پیشنهاد می کنم برای خواندن دو کار بکنید: اول سعی کنید بخاطر بیارین سال قبل این موقع چه خبری بوده, فضای اون موقع رو تجسم کنید،(حرف ها , مقاله ها، فحشها،اشکها و لبخندها) یک جور تجدید خاطره . دومم اینکه تا آخر،نوشته را بخوانید.

 

 

روزگار غريبی‌ست آقای احمدی‌نژاد

 پسرم وقتی ۵ساله بود روزی مشغول خوردن بيسکويت بود، دوستی از او بيسکويت خواست و من هم از او خواستم که بيسکويتی به من بدهد. اما بهمن يک بيسکويت بيش‌تر نداشت. بلاتکليف به هر دوی ما نگاه کرد که تنها بيسکويتش را به کدام يک از ما دهد. دوست من مشکل را ساده کرد و به او گفت: "بيسکويت را به کسی بده که بيش‌تر دوستش داری." بهمن نگاهی به هر دوی ما انداخت  و به من گفت: " بابا من تو را بيش‌تر دوست دارم اما دلم می‌خواهد بيسکويتم را به او بدهم." هنوز نمی‌دانم آن روز، آن بيست چند سال پيش در ذهن پسر ۵ساله‌ام چه گذشت که بيسکويتش را به آن ديگری داد، که کم‌تر از من دوستش می‌داشت. ولی من دليلی دارم که چرا رأی‌ام را به ديگری خواهم داد.
آقای احمدی‌نژاد، برای من دلايل بسيار ساده‌ای وجود دارد که تو را بيش‌تر از او دوست دارم. تو برای من يادآور سال
۵۷ هستی. در آن زمان اخلاق، آرمان و از خودگذشتگی برای تغيير زندگی مردم مفاهيمی انتزاعی نبودند؛ چيزهای طبيعی و جزيياتی زنده از روحيه و عملکرد ميليون‌ها جوان معتقد و سالم و راستگويی بودند که می‌خواستند از انقلاب فرصتی فراهم آورند تا طبقه‌ی محروم جامعه شرايط بهتری برای زندگی داشته باشند. بعد از بيست و چند سال نگاه که می‌کنم به وضوح آن اعتراض را همراه با افسردگی درونی تو را درک می‌کنم. تو هم‌چنان بی‌دروغ «ما»ی سال ۵۷ را زنده می‌کنی. من تو را دوست دارم چون نمی‌توانم به خودم راست نگويم که می‌دانم آن‌چه می‌گويی راست می‌گويی. اين واقعيت است که در جهان کنونی قله‌های ثروت با دست‌اندازی به پله‌های قدرت جايی برای رشد مردم باقی نمی‌گذارند.
در اين ميان، آقای احمدی‌نژاد اما چيزی وجود دارد که تو را در دنيای
۲۰۰۵ ما وصله‌ی ناجور می‌کند. پس اکنون با کمال تأسف تو تنها به درد آن می‌خوری که از دنيايی چنين آرمان‌باخته و بازيگر، افسرده شوی. دنيايی که در ۲۷ سال ساخته شده است و ما هم جزيی از اين دنيا هستيم. دنيا شرايط دشواری برای برای بازي راستگويان آفريده است اما هم‌جنسان قادرند دست يکديگر را بخوانند و...
دوست عزيز، به‌سادگی بگويم ما نمی‌توانيم خود را در سال
۵۷ متوقف کنيم. ديگر آن آن باورها از زندگی واقعی رخت بربسته است و در معادلات سخت کنونی، ما تنها تصميم‌گيرندگان بازی کنونی نيستيم. تو درست‌تر از آن و اصولگراتر از آن هستی که بتوانی در بازی پيچيده‌ی سياستگزاران آلوده به قدرت بازی کنی، پس به قول مدرس " اکنون کسی لازم است که قاعده‌های بازی اين جهان را آموخته باشد."
برای همين من رأی‌ام را به کسی می‌دهم که او را کم‌تر از تو دوست دارم اما کسی توانمندتر از تو در درک .اقعيت‌های امروز زندگی است. همه‌ی اميدم آن است که او لااقل اين‌بار با عطف به آرای تو بداند هنوز مردم محروم ما چشم به راه‌اند. پس گوشه‌چشمی به طبقه‌ی محروم داشته باشد و به سلامت اداره‌ی جامعه بها دهد. دوست عزيز من، تا کنون دو بار رأی داده‌ام و هر دو بار پشيمان. اين بار با آمادگی بيش‌تر بار ديگر پای صندوق رأی خواهم رفت و اما رآی‌ام را به ديگری خواهم داد که او را به اندازه‌ی تو دوست نمی‌دارم. روزگار غريبی است برادر.

محمد
 
پنجشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٥

 

پول شویی و افتخار ملی

 

حس جالبیه وقتی بفهمی ایران یکی از مراکز پول شویی چهان به حساب میاد. بطوریکه سال هشتاد حدود 11.2 میلیارد دلار از طریق ایران پول شویی شده و برحسب شنیده ها سال گذشته حدود 15 میلیارد دلار. عمق فاجعه وقتی قابل درک است که بفهمی پول شویی چیه و از چه طریقی انجام میشه؟

یک سری  پول ها در این جهان خاکی ِ فانی! وجود دارند که به پول های کثیف مشهورند. پولهایی که از طریق قاچاق و فحشا و ...  بدست می آیند از این قبیل اند. این پولها از این حیث که کثیفند نمی توانند وارد سیستم بانکی شوند، باید که شسته شوند  تا وارد چرخه بانکی شوند تا به پولِ تمیز !؟ تبدیل شوند. خوب معلوم است که هرکسی ( بخواننید کشوری) حاضر به این کار سخیف و ننگین نیست . ولی از آنجایی که مملکت ما ادعای اصلاح جهان را دارد .خود بخوانید حدیث مفصلش را.

کالاهای قاچاق از طریق همان اسکله های غیر رسمی ای که معرف حضورتان است وارد این مملکت می شود ، از آنجا نیز راهی بازار بی در و پیکر مملکت گل و بلبلمان، جنس خارجی است و مردم از همه جا بی خبر می خرند. حال این پول هایی که بدست آمده( توجه کنید حرف میلیون نیست، میلیارد است و حرف ريال و تومان هم نیست، دلار است و یعنی  نه تا صفر دارد این پول.) برای اینکه بتوانند وارد سیستم بانکی شود باید راهی پیدا کنند . اینجاست که صندوق های قرض الحسنه وارد کار می شوند. از طریق این صندوقها این پولها وارد سیستم بانکی مان می شوند . و دیگه تمیز !؟ شده اند. و صاحبانشان می توانند آنها را از بانکهای ایران خارج کرده و هر جایی که می خواهند ببرند.

خوب حالا خودتان را بگذارید جای من، می خواهید مبلغ ناچیزی ( دویست و پنجاه یورو) را به بانکی در هلند حواله کنی. هرچی به این در و آن در می زنی نمی شود . بانک هلندی ، رابطه بانکی اش را با ایران ممنوع کرده. اصولا در این مواقع عِرق ملیمان گل می کند و هرچی فحش بلدیم نثار این غربیان جهانخوار می کنیم. ولی وقتی می فهمی علت قطع رابطه بانکی با ایران، عدم رعایت قوانین پول شویی از طرف این مملکت پر افتخارمان است، چه حالی پیدا می کنید. باید افتخار کنیم که یا شرمنده شویم؟ چگونه باید به اون هلندی بگویی که چرا نمی توانی این پولش را برایش بفرستی؟

برای اینکه زیادم  حس تحقیر بهتون دست نده باید بگم حجم پولی که در جهان سالانه شسته میشه حدود دو هزار میلیارد دلار است( به اون نه تا صفر  سه تای دیگه اضافه کنید؟!) و کشورهایی چون سویس و لیختن اشتاین نیز جزو کشورهای پول شو به حساب میایند.

 

محمد
 

[ خانه| آرشيو |

خانه
آرشيو

پرشين‌بلاگ